فقط اومدم که بگم همه چیز واقعا کانکشنه و کانکشن همه چیزه؛ و من در حالی به این نتیجه رسیدم که ساعت هشت صبح وقتی من در جنوب کشور زیر باد کولر و زیر رو تختی نو و گرم و نرمم خواب بودم یک مردی در تهران رفته دم در خونه ی عمه ی دوست دوران دبیرستان من که یک بسته ای رو تحویل بده که خودش از مرد دیگه ای تحویل گرفته که اون مرد قبل از این که در تهران بسته رو به این مرد تحویل بده در تورنتو بوده و قبل تر از اون در ونکوور بسته رو از مرد دیگه ای تحویل گرفته.

حالا بسته دست عمه ی دوست دوران دبیرستان منه و قراره عمه خانم بسته رو برای دوست من که در اراک زندگی میکنه و درس میخونه ارسال کنه تا دوست من بسته رو با پست وقتی که به کیش رفتم برای من ارسال کنه..

همه ی این ها برای اینکه هدیه ی مردی از ونکوور به دست من برسه...

و حالا تنها چیزی که من بهش فکر می کنم ایرپاد های گرون قیمتی که به زودی قراره به دستم برسه نیست بلکه رد انگشت های اون روی ایرپادهاست و متاسفانه از فکر اینکه اون این هارو لمس کرده بیرون نمیام...

به زودی در کیش، صبح های خیلی زود از خونه بیرون میزنم و "رد انگشت هات" رو به گوشهام می آویزم و می دوم و موزیک گوش میدم؛ کاری که خیلی خیلی خیلی خیلی وقت پیش ها باهم زیاد انجام می دادیم؛ موزیک گوش میکردیم و حالمون خوب بود.

موافقین ۸ مخالفین ۰

اسمش دل آرا ست. 2 ، 3 سال ازش کوچیک تره و حدودا 2 هفته ست که توی بامبل آشنا شدن. احسان گفت وسط سکس اسم من رو آورده. گفتم دالیا و دل آرا شبیهن. حق داشتی... گفت نه؛ به تو هم فکر می کردم. به طرز غم انگیز و غریبانه ای این جمله لبخند نشوند روی لب هام.

این رو برای میم تعریف کردم و میم گریه ش گرفت...فکر کردم که تو چه موقعیت اسفناکی گیر کردم که میم که نه سر پیازه و نه ته پیاز هم به حالم زار میزنه. دلم به حال خودم سوخت.

.

شب و روز  اول خیلی سخت گذشت؛ خیلی تاریک... خیلی. اینکه اومدم اینجا و نوشتم برام دعا کنید! یعنی حتی از اون چیزی که به خاطر میارم هم سخت تر گذشت... شب اول تقریبا نخوابیدم. اگه درست یادم باشه فقط 3 بار تا صبح بیدار شدم و رفتم دستشویی و دوبار هم بیدار شدم و رفتم آب خوردم. روز بعد سراسر اشک بودم. کارم از دستمال کاغذی گذشته بود و یه حوله کوچیک توی اتاقم داشتم و با اون اشکامو پاک می کردم. حرف زدن با میم خیلی کمک کرد. بهش گفتم که دیگه هیچ وقت نمیخوام عاشق باشم حتی اگه به هم برسیم! گفتم که نمیخوام این حجم از احساس و آسیب پذیری رو در قبال کسی داشته باشم.

شب در حالی خوابیدم که حوله توی دستم بود.

.

روز دوم کمی بهتر بود . روز دوم چهارشنبه سوری بود. شب با خانواده بیرون رفتیم. بد نبود.

توی راه برگشت "ر" گوشیش رو به ضبط ماشین وصل کرد و بی خبر از همه چیز این موزیک ایهام رو پخش کرد. چیزی نمونده بود که توی ماشین بزنم زیر گریه.

آخر شب بعد دو روز دوباره صحبت کردیم. گفت اسمش دل آرا ست. 2 ، 3 سال ازش کوچیک تره و حدودا 2 هفته ست که توی بامبل آشنا شدن. احسان گفت وسط سکس اسم من رو آورده. گفتم دالیا و دل آرا شبیهن. حق داشتی... گفت نه؛ به تو هم فکر می کردم.... به تو هم فکر می کردم....به تو هم فکر می کردم...

.

این روزها به یکی از پست های کلمنتاین خیلی فکر می کنم.  بخشی از رمانی به نام Less که انقدر زیباست که همون بار اول وقتی پست کلمنتاین رو خوندم این چند سطر از کتاب بخشی از قلبم رو تصرف کرد و بعدها بارها به یادش افتادم و بارها میون صحبت هام با دوستانم ازش نقل قول کردم... دلم میخواد بتونم مثل دوست آرتور به این قضیه نگاه کنم...

نمیدونم چه اتفاقی میفته و چی میشه و این رابطه تهش به کجا می رسه. فقط از یک چیز مطمئنم و اونم اینه که نمیخوام احسان رو از دست بدم. احسان شخصیت بی نظیر و دانش و تجربه فوق العاده ای در زمینه کامپیوتر داره و خیلی میتونه در طی مسیرم به من کمک کنه و از شور بختی من خواهد بود اگه که نتونم در برابر این واقعه بالغانه رفتار کنم و اون رو به عنوان یک دوست ارزشمند در کنار خودم داشته باشم.

احسان آدم امن زندگی من باقی می مونه...

موافقین ۴ مخالفین ۳

بعد از سه روز بی خبری و سین نکردن پیام هام؛ امروز بلاخره اومد و برام نوشت "حالم خوب نیست از نظر فیزیکی..."

گفت که کار سنگینه و مشکل خواب داره. بدنش دچار پرش عضلات شده و تا میاد خوابش ببره دستی چیزی میپره و بیدار میشه.. گفت که دیشب به زور قرص خوابش برده بلاخره.. و در آخر هم نوشت.. " یه دیت هم رفتم این وسط."

.

بی توجه به جمله آخر کمی بیشتر از حالش پرسیدم. پرسیدم که آیا از فشار کاره ؟ گفت آره و عادات بد( شب بیداری و ویپ احتمالا ). ازش خواهش کردم که اگر فکر میکنه ریشه در مسئله عمیق تری داره کمک بگیره. از روانشناس یا حتی روانپزشک. گفت میرم دکتر اگر وضعیت ادامه پیدا کرد.

بعد از چند ثانیه سکوتی که بینمون برقرار شد، پرسیدم دیت چطور پیشرفت ...؟ گفت بد نبود ( احتمالا چون روش نشده بگه خوب بود.) و ادامه داد : ببخشید ولی واقعا اذیت بودم تنهایی...

درحالی که دیوانه وار اشک می ریختم نوشتم :" ما که صحبتامونو کردیم در این باره گل... برو حال دنیارو ببر عزیزم. خبری نیست این ور..."

کمی بیشتر صحبت کردیم و بعد هم خداحافظی.

حالا من موندم و یه کوه سوال بی جواب. این دختر خوشبخت کیه ؟ کجا آشنا شدین ؟ اسمش چیه ؟ چه مدته که در ارتباطین ؟ موهای اونم بلنده ؟ به موهاش که نگاه می کنی یاد من میفتی ؟ برای اونم حافظ و گلشیری می خونی ؟ صدای زیبات رو برای اونم ضبط می کنی که بفرستی ؟ صداش می کنی آلکاتراز ؟ برای اونم توی اسپاتیفای پلی لیست درست می کنی ؟ براش می خونی دق که ندانی چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا ؟ پس من چی ..؟ من که ارغوانت بودم ... ارغوانت اینجاست ... ارغوانت تنهاست .. ارغوانت دارد می گرید....

 

بچه ها عاجزانه ازتون خواهش می کنم برام دعا کنید. به هرکی و هرچی و هرطور اعتقاد دارین... خواهش میکنم...

موافقین ۴ مخالفین ۰

یکشنبه 24 بهمن پاسپورتم اومد. شنبه روز اول ترم 2 دانشگاه و جلسه اول کلاس دست فرمونم بود. دو سه هفته دیگه دارم میرم سفر.

در حرکتم و این آرومم میکنه. هرچند که نه با سرعت دلخواه .. ولی در حرکتم. درجا زدن طی دو سال گذشته خیلی دردناک بود...

توی یکی از قسمت های اخیر this is us، وقتی "دیژا" به دوستش میگه چرا انقدر بهم ریخته ای ؟ در جوابش گفت "میدونستم هاروارد شوخی نیست، ولی اینا اصلا تو یه سطح دیگه هستن و مدام دارن درس می خونن، امروز مقاله می نویسن، فردا امتحان میدن، روز بعدی دوباره مقاله بعدی و من همزمان هم دارم با درس کار می کنم و..."

نسیم نوشته بود: این جمله " کل اینجا اصلا یه سطح دیگه ست" خیلی منو به فکر فرو برد. من کاری به دانشگاهش نداشتم، به این فکر کردم که بعضی وقت ها ما فکر می کنیم داریم خیلی تلاش می کنیم و چقدر کارهای سختی انجام میدیم ولی بعد می بینی یه سری از آدم ها دارن تو یه سطح دیگه تلاش می کنن و چه سختی های بیشتری رو تحمل می کنن ولی دست از تلاش برنمیدارن، اصلا انگار تو یه دنیای دیگه هستن و نمیدونن خستگی یعنی چی..."

یاد پسری افتادم که مدتیه دنبالش می کنم؛ دانشجوی دکترای مهندسی زیست پزشکی شاخه بیومکانیک در آمریکاست و با اینکه خیلی وقته واحداش تموم شده اما دو ساله همینجوری به قول خودش " عشقی" کلاس برمیداره و خودشو میندازه تو دردسر!( چه کلاس برداره چه نه همچنان مجبوره تو دانشگاه باشه چون نمیدونم روی تزش داره کار میکنه یا روی یک پروژه تحقیقاتی یا یه همچین چیزی... ) و علاوه بر این مربی بدنسازی و کارشناس تمرینات مقاومتیه و درخصوص فیتنس وتغذیه مطالعه جدی و تخصصی داره و توی پیجش مباحث مختلف این دو زمینه رو با رویکرد علمی میشکافه و دربارشون می نویسه. توی پیجش اگه اسکرول کنی مدام با تصویرهایی مشابه تصویر بالا رو به رو میشی. هر دو هفته یکبار برای کل دو هفته آینده آشپزی می کنه و در ظروفی مشابه اونچه که در تصویر دیده میشه توی فریزر نگهداری می کنه تا با این کار لازم نباشه هر روز برای فکر کردن به اینکه " حالا چی درست کنم ؟؟" و تهیه غذا انرژی صرف کنه.( اگه در خصوص این شیوه تهیه غذا دوست دارید بیشتر بدونید میتونید توی گوگل و یوتیوب عبارت meal prep رو سرچ کنید.) نه تنها کالری بلکه میزان کربوهیدرات ، پروتئین ، چربی و قند وعده های غذاییش رو با جزئیات باور نکردنی محاسبه و با توجه به وزن و قد و میزان فعالیتش تنظیم میکنه. 

چند وقت پیش تو یکی از استوری هاش نوشته بود که کنترل فریزر داشت از دستش در می رفت مثلا یک غذایی میرفت اون ته و سه ماه یادش می رفت. بنابراین برای حلش یک سیستم انبارداری راه انداخته :

و چون تمام این ها کافی نیست ! گیتار الکتریک هم داره یادمیگیره..

جند وقت پیش هم از اون جایی که علاقه وصف ناپذیری به قهوه داشت تصمیم گرفت یک ورکشاپ تخصصی در مورد قهوه و نحوه درست دم کردنش شرکت کنه و اینکه مثلا هر نوع قهوه چه طعمی میده اگر با فلان میزان فشار و آب فلان درجه دم بکشه و حالا مثلا اگه دمای این آب چند درجه این ور یا اون ورتر بشه چه تفاوتی رخ میده و اطلاعات بسیار تخصصی دیگه ای که به لحاظ کارآمد بودن در دنیای واقعی شاید مشابه انتگرال سه گانه باشن.

و یا مثلا اخیرا برای شرکت در یک کنفرانس علمی به ایالت دیگه ای در آمریکا رفته بود و هر روز صبح زود از خواب بیدار می شد و یک روز درمیون از باشگاه محل اقامت و روز بعد از استخرش استفاده می کرد و بعد دوش می گرفت و صبحانه و قهوه می خورد و توی سخنرانی ها شرکت می کرد و بعد در تایم استراحت ظهر به جای اینکه مثل بقیه از این فرصت استفاده کنه و بخوابه، می رفت و دور دریاچه ای که در نزدیکی محل برگذاری کنفرانس بود می دوید یا دوچرخه سواری می کرد تا میزان فعالیتش رو بتونه بالا نگه داره و اثر ارائه های طولانی ای که صرفا مجبوره در اون ها ساکن بنشینه رو خنثی کنه.

یا حتی چند وقت پیش از اونجایی که میزان مصرف قهوه ش در طول روز زیاد بود تصمیم گرفت یک برنامه پایتون بنویسه تا بتونه بررسی کنه وقتی که میخوابه چه میزان قهوه همچنان در بدنش هست ! برنامه ای که نوشته خروجی رو به صورت یک نمودار نشون میده و خیلی چیز جالبیه.

 

این آدم برای من تعریف دقیق و کامل عبارت نکست لوله.

من خودم رو در این سطح با ایشون مقایسه نمی کنم . مثلا نمی گم چرا من نمیتونم برای محاسبه میزان قهوه ای که در سیستمم تا آخر شب باقی می مونه یک برنامه پایتون بنویسم ولی مثلا باعث میشه فکر کنم که چرا دو روز پیش که کمی زودتر در محل برگذاری کلاس عملی رانندگی حاضر شدم و مجبور بودم منتظر بایستم به جاش از فرصت استفاده نکردم و در اون مسیر قدم نزدم ؟ چی شد که تصمیم گرفتم فقط یک گوشه بایستم ؟ چرا از کلاس های ادبیات و نگارش دبیرستان برای تقویت دایره لغات و مهارت نوشتنم استفاده نکردم ؟ چرا ریاضی رو خوب نخوندم که حالا اینجا توی دانشگاه بخواد دوباره یقمو بگیره ؟ چرا اسکواش و شطرنج رو جدی تر پیگیری نکردم ؟ چرا عمیق زندگی نکردم ..؟

عمیق زندگی کردن. این تمام چیزیه که میخوام. 

یک مدت کوتاهی نخواهم بود؛ خیلی غمگین و البته خشمگینم. نه بابت پیاده روی نکردن و کلاس نگارش و این ها... نه.

بابت داس بابای رومینا که امروز شده قمه ی شوهر مونا که قبلتر هم اسید بود بر روی صورت زن ها.

احساس دِین می کنم. احساس میکنم نباید اجازه بدم حتی لحظه ای از این زندگی " عمیق" نباشه.  چون من میتونستم مونا باشم ولی نبودم و زنده هستم و این زندگی نباید عمیق نباشه...

چون من میتونستم مونا باشم ولی نبودم ولی خب کی می دونه ؟ شاید نفر بعدی من باشم.

موافقین ۶ مخالفین ۰

حالم بهتره. امتحان انقلاب اسلامی ای هم که حتی یک کلمه براش نخونده بودم رو به لطف امداد های غیبی و قابلیت سرچ پی دی اف 9.5 شدم از 10. این قرار بود آخرین امتحانمون باشه و بعدش یک هفته تا شروع ترم جدید راحت و آسوده باشیم. منتهی استاد انقلاب خواب دیگه ای دیده بود.داستان از این قراره که ایشون معمولا امتحاناتشون رو در دو قسمت و به صورت کتبی و شفاهی ( ویدیو کال !) برگزار می کنند؛ ماهم اینو می دونستیم ولی خب از اونجایی که تا روز امتحان کتبی خبری از ایشون نشد و در خصوص نحوه برگزاری امتحان و روز و ساعتش حرفی زده نشد امیدوار بودیم از خیر ماجرا گذشته باشن و اون 10 نمره شفاهی رو به همه بدن. ولی خب حالا بعد از قریب به یک هفته سرو کله ایشون پیدا شده و قصد دارن امتحان شفاهی رو چهارشنبه شب برگزار کنن. خلاصه نشد از زیر بار این انقلاب اسلامی من فرار کنم و به نظر می رسه که حالا دیگه مجبورم بخونمش.

استاد اندیشه اسلامی نمرات رو وارد سیستم کردن و من پریروز دیدم که به من 17.5 دادن. انقدر پژمرده و ابری شدم که خدا میدونه...توی واتساپ بهشون پیام دادم و توضیح دادم که من سر کلاس همیشه حضور داشتم و واقعا خیلی فعال بودم. یه ارائه ای هم در خصوص یک موضوع خاص روزای آخر کلاس دادم که قرار بود امتحان میانترمم رو که 5 از 6 گرفته بودم رو جبران و جای اون یک نمره رو پر کنه. گفتم که فکر می کنم جا داشت کمی بیشتر از این باشه نمرم.

ایشون سین کرد ولی جواب نداد. امروز که دوباره وارد سیستم شدم که چک کنم ببینم نمره ی جدیدی آیا وارد شده یا نه دیدم که نمرم رو عوض کرده و بهم داده 18.5. خیلی خوشحالم الان .. واقعا خوشحالم. خودم به 18 هم راضی بودم چون نمره خودم 18 می شد . ولی نیم نمره هم بهم ارفاق کردن و دستشون درد نکنه.

جریان 20 شدنم توی درس کارگاه کامپیوتر هم جالبه.استاد این درس یه 2، 3 هفته ای دیر اومد سر کلاس. بعدم که اومد بچه هارو گروه بندی کرد و یه سری موضوع داد و قرار شد هر هفته یک گروه موضوع مربوطه رو ارائه کنه. و همین. حتی یک کلمه هم تدریس نکردن توی کلاس و توجهیشون هم این بود که خب کارگاه کامپیوتر باید حضوری می بود تا من شمارو ببرم توی کارگاه و از نزدیک با اجزای مختلف کامپیوتر آشناتون کنم. در ادامه وقتی که گفت به جاش امتحان پایانترم نخواهم گرفت ماهم راضی و خوشحال شدیم و گفتیم که خب چه بهتر. یک 20 مفت.

آخرین روز کلاس که سه شنبه بود ایشون سر کلاس گفتن که نمرات رو تا شنبه نهایی می کنن و اگه کسی مایله نمره ش رو بدونه شنبه به ایشون توی واتساپ پیام بده و بپرسه. شنبه شد و من پیام دادم و خیلی محترمانه گفتم که برای اطلاع از نمره کارگاه کامپیوترم مزاحم شدم. ایشون هم سلام کردن و گفتن 18 (!)

سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم. در پاسخ گفتم استاد، با کمال احترام ولی من در تمامی جلسات کلاس حضور داشتم و ارائه م هم کامل بود و برای آماده کردنش هم خیلی زحمت کشیدم و تا جایی که به یاد میارم شماهم بعد از اتمام ارائه تشویق کردین و گفتین که خیلی خوب بود. می تونم بپرسم اشکال دقیقا از کجا بود که باعث شد نمره کامل نگیرم ؟ ایشون پاسخ داد که والا اینطور چیزها یک مقدار سلیقه ایه... من تشخیص دادم که شما از 5 نمره ارائه 3 نمره ش رو دریافت می کنید. 18 هم نمره خیلی خوبیه توی دانشگاه تهران ! جواب دادم که بله حتما همینطوره .. ولی آیا فعالیت یا پروژه ای هست که من بتونم انجام بدم و نمره کامل رو بگیرم ؟ جواب دادن که دخترم برای نمره درس نخون. برای یادگیری تلاش کن ! 

در پاسخ گفتم:" هم برای نمره و هم برای یادگیری قطعا تلاش خواهم کرد. ولی حقیقتا استاد من قصد دارم بعد از اتمام تحصیلم مهاجرت کنم و به همین خاطر معدل برای من بسیار مسئله مهم و حیاتی ای هستش؛ اما اگر شما تشخیص دادین که 18 برای من کافی و عادلانه ست من با کمال میل می پذیرم. ممنونم از زمانی که در اختیارم گذاشتین."

و بله ! شد آنچه شد ! ((: جواب داد نمره رو به 20 تغییر دادم ولی اگر ترم های بعد با من کلاس داشتین سعی کنید در طول ترم بیشتر فعال باشید. منم بله چشم گویان صحنه رو ترک کردم. خلاصه من شنیده بودم که توی دانشگاه برای نمره باید دنبال استاد بدویی و قصه ببافی ها ! ولی همیشه فکر میکردم که خب آدم درسشو خوب بخونه دیگه لازم نیست به همچین خفتی تن بده. ولی نه ظاهرا از این خبرا نیست...

خلاصه که فعلا گوشه دفترم یادداشت کردم که قصه مهاجرت ظاهرا  خوب جواب میده. هر چند که البته برای من آنچنان "قصه" هم نیست.

تی ای درس ریاضیات گسسته توی کانال تلگرام گسسته پیامی ارسال کرده مبنی بر اینکه :"برخی موارد مصداق بارز تقلب بوده است و اسم این افراد همراه با مستندات لازم به استاد درس اعلام شده است و مطابق با نظر ایشان اقدامات بعدی انجام می شود. موفق باشید "! خلاصه شوری به دل همه انداخته و اینجا منظورم از شور، شور و شوق نیست طبعا.

چقدر سر این درس و این استاد و تی ایش اذیت شدم من این ترم و هیچی هم یادنگرفتم. یادش بخیر اول ترم اومدم اینجا نوشتم که چقدر آدم با دیسیپلینی به نظر میاد و یه جدول داره و همه چیزو برنامه ریزی کرده و حتی برای امتحانات و کوییز ها و تکالیف با جزئیات باور نکردنی برنامه ریزی کرده و کانادا درس خونده و امریکا درس داده و فلان... چه میدونستم اینطوریه... 

امیدوارم این داستان هم ختم به خیر بشه و دیگه هیچ وقت مجبور نباشم با این استاد درسی بردارم.

 

موافقین ۴ مخالفین ۰

دو روز پیش ، دوشنبه 4 بهمن( به طرز غریبی در دومین سالگرد آشنایی مون) پیام داد ... سلام، و بعدم پرسید خوبی ؟ گفتم من خوبم آره .. تو چطوری؟ گفت من نه خیلی؛ down ام به قولی. پرسیدم چرا عزیزم ؟ گفت "هیچی.. تنهایی و اینا داره فشار میاره راستش." و بعدم ادامه داد :" باید یه فکری بکنم به حالش..." با شیطنت پرسیدم " به حال تنهایی ؟.. داری به زبون بی زبونی بهم میگی می خوای زن بگیری ؟"  گفت :" زن که... یه رابطه ای چیزی بلاخره..." فهمیدم موضوع جدیه. ما در این باره قبلا صحبت کرده بودیم. روزای اول دانشگاه بهم گفته بود اگه موقعیت مناسبی برات پیش اومد یا با آدم درستی آشنا شدی استفاده کن. من اون شب بعد از این جمله تا صبح گریه کردم. حتی سلفی هم دارم از اون شب؛ دم دمای صبح وقتی برای بار دهم رفتم توی دستشویی تا صورتمو بشورم تصمیم گرفتم از صورت غرق در اشکم و چشمای قرمزم عکس بگیرم. نمیدونم چرا .. شاید چون حس کردم لازمه گاهی این شب رو به خودم یادآوری کنم تا یادم بیاد که چقدر دوسش دارم . که چقدر از اون چیزی که حتی خودم اغلب اوقات فکر میکنم هم برام عزیز تره اونقدر که نمیخوام و نمیتونم به موقعیت مناسب یا آدم درست دیگه ای حتی فکر کنم. یادمه آخرشم با قرص خوابم برد اون شب.

با تمام این اوصاف، روز بعد و روزهای بعدتر وقتی به اون جمله فکر می کردم کل قضیه به نظرم به طرز غمگینی تحسین برانگیز می اومد. به این فکر کردم که دقیقا همین رویکرد و نگاه منطقی من رو دلبسته کرد . به این فکر کردم که اگه دقیقا برعکس این جمله رو می گفت چقدر خشمگین می شدم و احتمالا درجا همه چیز برام تموم می شد. به این فکر کردم که چقدر خوبه جملاتی مثل :" تو فقط مال منی " و یا مثلا "نبینم با کس دیگه ای حرف بزنی" و یا " کسی بهت نگاه چپ بندازه فلانش می کنم" و این ها توی رابطمون جریان نداره.  بعدا بهش گفتم که راستش اون جمله من رو به طرز غریبی غمیگن کرد، ولی با این حال منطق پشتش رو میفهمم و خیلی برام تحسین برانگیزه و میخوام بدونی که من هم متقابلا همین رو ازت میخوام، اگه موقعیت مناسبی برات پیش اومد احسان، حتی یک لحظه هم درنگ نکن. در پاسخ گفت من نمیخواستم واقعا ناراحتت کنم . معذرت میخوام. اصلا پشیمون شدم.. می مونی تا خودم بیام ببرمت. 

هردو میدونستیم جملات آخر حقیقت نداره؛ با این حال خندیدیم و گذر کردیم.

بعد از اون تا امروز هر موقع فرصتش پیش اومد سعی کردم با شوخی هایی حول محور مثلا ازدواج کل قضیه رو کمی بیشتر عادی سازی کنم . مثلا وقتی شرکتش رو ثبت کرد به شوخی گفتم دیگه وقتشه برات زن بگیریم... مدام سعی کردم بهش یادآوری کنم که با اینکه رابطه ی ما فراتر از دوستیه ولی یادت نره که من هر روز و هر لحظه حق آشنایی با افراد دیگه رو برات قائلم.

نمیدونم واقعا کار درستی بود یا نه.

دوشنبه 4 بهمن وقتی پیام داد و گفت تنهایی بهش فشار آورده، خیلی غمگین شدم. اشک از گوشه ی چشمم جوشید ولی تایپ کردم : نظرت راجع به تیندر چیه ؟ گفت خوبه. نمیدونم. من کلا توی زندگیم هیچ وقت خیلی تلاشی حول محور رابطه نکردم. اشتباه کردم انگار . گفتم نه عزیزم اشتباه نکردی تو در هر موقعیت با توجه به شرایطتت و آگاهیت بهترین تصمیم رو گرفتی . الانم که دیر نشده. اصلا الان وقتشه...

گفت ببخشید دالیا . نمیخواستم ناراحتت کنم. یه چندتا اتفاق دیگه هم افتاده و مجموع این ها امروز یهو زد بیرون. پرسیدم چجوری زد بیرون ؟ گریه کردی ؟ گفت گریه که حالا آبغوره ی اون شکلی نه...ولی آره...

گفتم الان زنگ میزنم حرف بزنیم. اشکام رو پاک کردم و به صورتم آب زدم و سعی کردم خودمو جمع و جور کنم. برگشتم به صفحه چت ، چند لحظه مکث کردم و یک نفس عمیق کشیدم و روی آیکون دسته تلفن کنار تصویر پروفایلش انگشتم رو کشیدم. طی دوسال رابطه این دومین باری بود که قرار بود تلفنی حرف بزنیم. صدای عمیق و زیباش حین به زبون آوردن واژه سلام با لبخند کمرنگی که حتی از پشت تلفن هم حس می شد آرومم کرد. عجیبه ولی حقیقت اینه که خیلی یادم نمیاد دقیقا از چی حرف زدیم. ولی یادمه که مدام می خندید و با اینکه به وضوح غمگین بود تمام تلاششو کرد تا روی لبای من هم لبخند بنشونه و موفق هم بود. تا اینکه میون حرفاش گفت : حیف که نیستی. حیف که در دو مرحله متفاوت از زنگی هستیم...

و همین برای من کافی بود تا بزنم زیر گریه...خصوصا جمله آخر به طرز غریبانه ای غمگینم کرد چون احساس کردم اشاره ای به فاصله سنیمون داره.

پشت تلفن مدام اسمم رو صدا می زد و معذرت خواهی می کرد... گفت اشتباه کردم نباید این رو الان می گفتم.. نفس عمیقی کشیدم و گفتم این حرفو نزن ناراحت میشم.  هرچیزی که از ذهنت می گذره هر موقعی ای که از ذهنت میگذره باهام درمیون بذار. اصلا به من اگه نگی به کی بگی..؟

کمی بیشتر حرف زدیم و من بازهم روی تیندر تاکید کردم. گفتم اصلا نصبش کن و یه نگاه خریدارانه بهش بنداز .. بلاخره شما برنامه نویسی برنامه رو نصب کن ببین چجوریه و چیکار کردن و اینا. خداحافظی که کردیم پیام دادم که چقدر خوشحال شدم صدات رو شنیدم... کمی چت کردیم و در انتهای مکالمه بازهم تاکید کردم که باهام حرف بزن عزیزم . گوش دادن به حرفات تنها کاریه که از دستم برمیاد و این عادلانه نیست که ما باهم بخندیم ولی تو تنهایی اشک بریزی.

طی همین سه روز انقدر مکالمات عمیق داشتیم که به جرئت می تونم بگم در کل این 2 سال نداشتیم. مرد دوست داشتنی درونگرای من ... چقدر خوشحالم که من رو انقدر نزدیک دیده .. ولی با تمام این اوصاف سه روزه که نمی تونم جلوی اشکام رو بگیرم. 

مدام با خودم تکرار می کنم که تو داری کار درستو می کنی . تو آدم منطقی ای هستی و این همون چیزیه که تورو از خیلی از هم سن و سالانت متمایز می کنه. همین رویه رو ادامه بده. تشویقش کن که با آدم های جدید آشنا بشه و کنارش باش.

ولی نمیتونم. سخته.خیلی سخته. خیلی سخته...

دیروز بهم گفت توی بامبل ( برنامه ای مشابه تیندر) با چند نفر مچ شده . خوشحال شدم که بلاخره تصمیم گرفته قدم سازنده ای برداره... ولی قلبم ترک خورد.

پرسیدم کی میری دیت ؟ گفت حالا حالا ها ظاهرا باید حرف زد. گفت سخته برام ... من حرف زیادی برای گفتن ندارم.

امروز گفت حالش بهتره و برنامه رو هم موقتا غیرفعال کرده. گفت حس کرده یکم too much بوده براش و میخواد آرومتر پیش بره. پر از احساسات متناقضم. نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت. و از طرفی هم نمیدونم واقعا برنامه رو غیرفعال کرده ؟ یا شایدم متوجه شده اونقدرا هم که سعی میکنم اداشو دربیارم برام آسون نیست شنیدن ازش...

تمام این دو روز از تصور اینکه انگشتای کشیدش رو با عشق روی تنی غیر از تن من بکشه اشک ریختم. از تصور اینکه کنار گوش یک نفر دیگه غزل های حافظ رو زمزمه کنه... از تصور اینکه لب های دختری رو ببوسه که من نیستم...

شاید برنامه رو غیرفعال کرده باشه ولی آخرش که چی ...؟ من وقتی درسم تموم بشه اون یک مرد 40 ساله ست.

نمیتونم جلوی اشکام رو بگیرم...

 

پ.ن1: نوشتن این پست یک روز کامل از من وقت گرفت. چند خط اول رو که نوشتم انقدر گریه کردم که حس کردم فقط باید بخوابم تا بتونم به حال عادی برگردم. بیدار شدم و ادامه ش رو بازهم با اشک های سرازیر نوشتم. نمره ی سه تا از درسام امروز اعلام شد. ریاضیات گسسته 17.86 ، ریاضی عمومی 18.2 و کارگاه کامپیوتر 20. ولی انقدر حالم بده که نمیتونم خوشحال باشم. فردا امتحان انقلاب اسلامی دارم و حتی یک کلمه هم نخوندم. نتونستم تمرکز کنم. قصد دارم صبح زود بیدار بشم و فقط یک دور سریع از روی جزوه خلاصه بخونم و باقیش رو هم بسپارم به امداد های غیبی و قابلیت سرچ از روی pdf. 

موافقین ۴ مخالفین ۰

یکی از آدم های مورد علاقم توی اینستاگرام، یه پست قدیمی داره که اینطوری شروع میشه :" خانم راننده اسنپ میگه "من خودم یه شاگرد داشتم رفت خارج بد شد." دبیره و داره از مدرسه شون تعریف می کنه . از اینکه دخترا مهاجرت می کنن میرن اون ور ولی درس نمی خونن . از اینکه شاگردش که باباش داروسازه و خودشم درسش خوب بوده رفته ترکیه و اون روی " واقعی" خودشو نشون داده و درس رو ول کرده... اون روی واقعی ما دخترا چیه ؟ درس خوندن افراطی ! میخوام فیلم ببینم. درس خوندی ؟ میخوام موسیقی کار کنم . درس خوندی ؟ میخوام برقصم . درس خوندی ؟ همین الان پیج های استادی گرام رو ببین؛ همه دخترن. بعضیامون تا سن های بالا به صورت تشدید شده داریم درس می خونیم . انگاری تمومی نداره. انگار نمیدونی اصلا به کجا می خواد برسه . گاهی حتی نگاه به عقب نمیدازیم ببینیم سود مالی داشته ؟ سود کاری داشته ؟ چی نصیب شده ازش ؟ از حق نگذریم گزینه های دیگه ای هم اونقدرا وجود ندارن.  راه فرار از خانواده سنتی و خشن ، ازدواج اجباری ، مردسالاری افراطی، راه دیده شدن تو جامعه مدرک زده، تحویل گرفته شدن تو خانواده و ... همین درس خوندنه..."

این یادداشت ( مثل خیلی از یادداشت های دیگه ی این آدم) تاثیر شگرفی روی من داشت ...هنوز هم بعد از گذشت بیش از یکسال از این پست، یادش می افتم و به این فکر میکنم که یک روزی هم می رسه بلاخره که من برم و" اون روی واقعی"خودم رو نشون بدم...

اما تا اون روز، به قول شارل بودلر " باید درس خواند، اگر نگوییم از سر علاقه، دست کم از سر ناامیدی؛ زیرا از هر جهت نگاه کنیم، درس خواندن از وقت تلف کردن کم تر ملال آور است..."

 

پ.ن: البته بودلر گفته باید *کار کرد... من کمی بومی سازیش کردم.

موافقین ۴ مخالفین ۰

انقدر که ریاضیات گسسته بد ، ضعیف ، ناقص و شلخته تدریس شد این ترم که دارم فکر میکنم اینو که با تقلب پاس کردم حتما یه برنامه شخصی منسجم برای خوندنش از روی یه منبع درست حسابی بریزم. حالا یا موازی با ترم آینده یا توی تابستون. سرچ کردم دیدم چندتا تدریس خوب هم توی فرادرس داره؛ ولی من احتمالا باید از کتاب ریاضیات گسسته دبیرستان رشته ریاضی شروع کنم و شاید حتی تستای کنکورش رو هم بزنم و بعد برم سراغ منابع و تدریس های دانشگاهی.

توی گروه کلاس کمی غر زدم و نوشتم " واقعا حس نمی کنم چیزی به اسم ریاضیات گسسته رو بلدم..." یکی از بچه ها ریپلای کرد و گفت:" اگه یه وقت شک داشتی میتونی نمونه سوالات کنکور ارشد این درس رو یه نگاه بندازی." 

آره خلاصه. همین.

موافقین ۲ مخالفین ۰

فیزیک رو حذف کردم. این احتمالا اولین تصمیم سخت و نسبتا مهمی بود که در دوران دانشجوییم گرفتم؛ از روزی که ایده ی حذف کردنش در ذهنم شکل گرفت تا لحظات آخر مدام جمع تفریق می کردم که ببینم بعد از حذف فیزیک با توجه به تعداد واحدهایی که برام باقی می مونه و با فرض اینکه معدل رو بالا نگه دارم تا بتونم در ترم های بعد 24 واحد بردارم ، گزینه 6 ترمه تموم کردن برام باقی می مونه یا نه ؟ میدونم با توجه به رشته و دانشگاهم کمی دور از ذهن و ایده آل گرایانست؛ فقط دلم میخواد که این گزینه رو هم فعلا روی میزم داشته باشم. اگه 5 ترم باقی مونده رو 24 واحد بردارم و یک ترم تابستونی هم بردارم ... اونوقت هنوزم میتونم 6 ترمه تموم کنم. به جز من قریب به 10 نفر دیگه از بچه های کلاس هم این درس رو حذف کردن که این یعنی قریب به یک سوم از بچه های کلاس. دو سوم باقی مونده پول گذاشتن روی هم و یک استاد پیدا کردن و یک گروه توی واتساپ تشکیل دادن و اون شخص رو اد کردن که امروز سر آزمون میانترم سوالا رو بفرستن توی گروه و اون شخص حل کنه. جمعا معلوم نیست چند میلیون تومن به یارو پول دادن و طرف تو زرد از آب دراومد. حتی یک سوال رو هم نتونست حل کنه و وسط آزمون هم غیبش زده.خوشحالم که وارد این بازی کثیف نشدم. حالا بقیه بچه ها هم در به در دنبال اینن که نامه بدن به نمیدونم کی و درخواست کنن حذف اضطراری یک بار دیگه تمدید بشه تا بتونن حذف کنن.

از بچه های کلاسمون خوشم نمیاد. تا اینجا اسم 6 نفرشون رو توی نوت گوشیم نوشتم که وقتی کلاسا حضوری شد حواسم باشه فاصله ام رو باهاشون حفظ کنم. یک نفرشون به این دلیل که لحن بسیار طلبکار مابانه داره؛ با بقیه بچه ها طوری حرف میزنه که انگار داره با زیر دستاش صحبت میکنه و انگار همواره یک تلاش زیرپوستی ای هم داره در راستای اینکه مکالماتش به دعوا ختم بشه. نفر بعدی به این دلیل که آدم از زیر کار در رو ، مسئولیت گریز و کم تلاشیه. به انتخاب استاد سر کلاس کارگاه کامپیوتر به همراه یک نفر دیگه همگروهی شدیم و قرار شد یک موضوعی رو سه نفری باهم ارائه بدیم. سر ارائه ی ایشون که جمعا شاید 3 دقیقه هم نشد من ده بار مردم و زنده شدم. نه تنها در راستای آماده سازی ارائه هیچ کار مفیدی انجام نداد که بلکه نهایتا حتی از روی پاورپوینت هم نتونست راحت و روان بخونه و من از انسان های بی مسئولیت بیزارم.

نفر بعدی شخصیه که ایده ی پول دادن به یک شخص دیگه برای حل کردن سوالای امتحان رو عنوان کرد و پرورش داد و پیگیری و هماهنگی کرد؛ و من خیلی ناامید شدم حقیقتا، چون تا قبل از این حرکتش فکر می کردم شاید بتونیم دوستای خوبی باشیم...

نفر بعدی اعتماد به نفس و ادعاش اذیتم میکنه. همیشه یک حرفی برای گفتن و یک چیزی برای-احتمالا به تعبیر خودش- یاد دادن به بقیه داره که این برای من یک red flag ئه.

نفر پنجم هم به نفر اول بسیار مشابهه . برای نفر آخر دلیل موجه و واضحی ندارم ؛ صرفا ازش خوشم نمیاد.

دو هفته ی دیگه به آغاز امتحانام مونده. بعدا حتما بیشتر خواهم نوشت از برنامم و رویکردم در این روزها و منابعی که استفاده کردم . نه چون ممکنه به درد شماهم بخوره چون احتمالا نمیخوره؛ فقط برای اینکه جایی ثبت کنم این تلاش های نسبتا اولیه رو برای بازگشت به میادین درس و تحصیل.

موافقین ۳ مخالفین ۰

دارم به حذف کردن فیزیک فکر میکنم. میتونم بگم با تقریب خوبی معضل اصلی و حاد این روزهای من و شاید حتی دلیل بی انگیزگی و حال بدم فیزیک باشه. حتی وقتی حذف کردنشو تصور می کنم هم احساس سبک بالی بهم دست میده.

متوجه شدم که تجربه پاس نکردن فیزیک در خرداد و پاس نکردن ریاضی هم در خرداد و هم در شهریور، طی امتحانات نهایی سال دوازدهم، رد خیلی عمیقی روی روح و روانم به جا گذاشته تا حدی که میتونم بگم  تمام این ترم، به ندرت جزوات این دو درس رو ورق زدم؛ تازه اگه بخوام سخاوتمند باشم و نگم که اصلا ورق نزدم.

وضعیتم خیلی هم بد نیست؛ یعنی احتمالا پاس خواهم شد ولی حاضر نیستم به هر قیمتی پاس بشم و فکر میکنم اگه قرار باشه معدلم پایین بیاد بهتره با نمره ی پایین توی دروس سخت تر و اصلی تر مثل مدار منطقی و چه میدونم معماری کامپیوتر و این قصه ها این اتفاق بیفته و نه فیزیک 1 !

اگه اشتباه نکنم، 4 تا 6 دی ماه به مدت 3 روز برای حذف اضطراری فرصت داریم و من واقعا دلم میخواد فیزیک رو حذف کنم؛ ولی از طرفی، چون فیزیک 1 ترم بعدی ارائه نمیشه و برای پاس کردنش احتمالا مجبورم تا مهر ماه سال آینده صبر کنم کمی دو دلم. از اونجایی که  از ترم بعد احتمالا دانشگاه حضوری میشه فکر میکنم شاید بهتره فرصت غیرحضوری پاس کردن این درس ( و استفاده از امداد های غیبی حین امتحان ) رو از دست ندم.

ضمن اینکه اگه این درس 3 واحدی رو حذف کنم فقط 15 واحد برام باقی می مونه و فکر می کنم که شاید فقط 15 واحد تو یک ترم پاس کردن کم باشه... به احسان هم که گفتم از تصمیمم خیلی پشتیبانی نکرد و گفت سعی کن روی 17 - 18 واحد نگه داری.

واقعا دلم نمیخواد با کمتر از 16 پاس بشم و اینکه ( حتی با امداد های غیبی !) بتونم نمره ای بالاتر از 16 بگیرم خیلی محتمل به نظر نمیاد. و واقعا حس میکنم این حجم از استرسی که دارم تجربه می کنم و تاثیر مخرب وضعیتم توی فیزیک روی عملکردم در سایر دروس واقعا ارزش نگه داشتنشو نداره...

نمیدونم. گیج و سردرگمم.

موافقین ۴ مخالفین ۰