ماه های آخر سال کنکور خواهرم تعریف می کرد که یکبار مشاورش گفته: "چشم هاتون رو ببندید و روز کنکور رو تصور کنید. ثانیه های پایانی آزمون وقتی که سراسر غم و حسرت و پشیمونی هستین و با خودتون می گید ای کاش فقط یک ماه، فقط یک ماه زمان به عقب بر میگشت. چشم هاتون رو می بندین و با حسرت سرتون رو میذاری روی دسته صندلی آزمون. حالا آروم چشم هاتون رو باز کنید؛ خدا صدای شمارو شنیده وحالا شما تا روز کنکور 3 ماه فرصت دارید. این یک فرصت دوباره س؛ از دستش ندین."

این منولوگ کپی شده از منبرهای مذهبی اون زمان خیلی روی من تاثیر گذاشت؛ حتی هنوز هم بعد از گذر سالها گاهی پیش میاد که وقتی در روزمرگیم غرقم یادش می افتم، چندین بار پلک میزنم و بعد طوری به اطرافم نگاه می کنم انگار که من سالها پیش اینجا بودم، و حالا دوباره زمان به عقب برگشته و این یک فرصت دوباره ست.

حالا که به احتمال زیاد سال آخر زندگیم در جزیره ست خیلی بهش فکر میکنم. ماه های پایانی وقتی که درگیر انجام کارهای فارغ التحصیلی و برای امتحان آخرین واحد ها درس خوندن و ذره ذره دوباره بستن چمدون ها به قصد برای همیشه ترک کردن جزیره هستم رو تصور می کنم و سعی می کنم حدس بزنم که اون موقع چه حسرتی خواهم داشت. چه پشیمونی ای؟ چه کار نکرده ای؟
چون حالا تا اون روز کمی بیشتر از یک سال فرصت دارم، و این شبیه به یک فرصت دوباره س. 
نمیخوام این بار از دستش بدم.

.
بزرگ ترین ترس من حسرت زمان از دست رفته س. این رو وقتی شین ازم راجع به ترسهام می پرسید بهش گفتم: می ترسم روزی چشم باز کنم و خودم رو سالخورده و زمان رو از دست رفته ببینم و حس کنم که نشد. نتونستم.

اما حالا فکر به دغدغه های آینده و تلاش برای درست و دقیق پیش بینی کردنشون خودش تبدیل به یک دغدغه شده. ترس از زمان از دست رفته داره زمان رو از من می دزده.

موافقین ۱ مخالفین ۰

دیروز شد دقیقا یک ماه که با یک نفر آشنا شدم. یکبار براش تعریف کردم که
خیلی بچه بودم که PS1 داشتم و این تنها ورژن PS بود که در تمام زندگیم داشتم. یه بازی داشتیم که یه مسابقه ماشین سواری بود و لحظه ای که شروع می شد، همراه با چندین ماشین دیگه پشت خط شروع مسابقه بودی و بعد صدای شمارش معکوس می اومد و سوت شروع زده می شد و باید  با سرعت راه می افتادی به سمت خط پایان. توی مسیر مسابقه خیلی وقتا ممکن بود بخوری به در و دیوار و باید دنده عقب می گرفتی و دوباره توی جاده قرار می گرفتی و به مسیر ادامه می دادی، توی این دنده عقب گرفتنا و چرخیدنا پیش می اومد که گاهی وارد جاده دیگه ای بشی یا توی همون مسیر مسابقه شروع کنی به برعکس رفتن.  اینجور وقتا دسته پلی استیشن شروع می کرد به لرزیدن؛ و تا لحظه ای که تو دوباره توی مسیر درست قرار نگرفتی می لرزید.


از زمان کوتاهی که به سن دیت کردن و از اون مهم تر، شرایط و امکانش رسیدم، و موقعیت هایی برام پیش اومده و با چندنفری معاشرت کردم، هربار حس میکردم که دستهه داره توی دستم میلرزه.

و بهم میگه این نیست. این درست نیست. این اشتباهه. برگرد.

این، اولین باره که با آدمی همچین حسی رو ندارم. و خیلی آرامش بخشه چون کم کم داشتم فکر می کردم که شاید دسته من خرابه.
هرچند که مطمئن نیستم باهاش ادامه بدم...
.

پارسال همین موقع ها بود؛ دلم میخواست تو این شهر جدید خودم رو بندازم وسط یه تجربه جدید؛ یه حس ناشناخته. و بعد وایسم و با تمام احساساتم Deal کنم و حالم از خودم بهم بخوره که چرا بیشتر مراقب خودم نبودم. نمیخواستم تا ابد از ترس آسیب دیدن تو حباب بمونم.
تجربش کردم، لذت بردم، خاطره ها ساختم و آسیبشم دیدم. ولی شاید چون منتظرش بودم کمتر درد گرفت.
پژمردم کرد، ولی اشکال نداره؛ چون 
I'm gonna take my pain and consume it.

موافقین ۱ مخالفین ۰

بزرگ ترین دستاورد سال گذشته من این بود که پام رو از دایره امنم فراتر گذاشتم و یک قدم فراتر برای حل کردن یک سری Conflict و کشمش های درونی و ذهنیم برداشتم. راضی ام بابت تصمیمم و به خودم افتخار می کنم بابت شجاعت و جسارتم. هیجان زده و از روی جوگیری نبود؛ از ماه ها قبل در موردش فکر کردم، تحقیق و مطالعه کردم، با منتور اون زمانم بحث و مشورت کردم و در نهایت در مکان و زمان درست عملیش کردم. 

.

اولین رابطه عاطفی زندگیم رو تجربه کردم اون هم با کسی که تقریبا هیچ تناسبی با معیارهای قبلی من نداشت ولی بهم یاد داد که چقدر وجود یکسری خصیصه ها که خیلی کمتر بهشون فکر می کردم و جزو معیارام قرار نمیدادم لازمه؛ اما کافی نیست.

.

افت درسی رو تجربه کردم که البته از روی کم کاری نبود بلکه حتی دقیقا برعکس و از روی کمال گرایی و تلاش بیش از حد در جای اشتباه بود. اذیتم میکنه که میبینم همخونه هام با بهره هوشی مدیکور، دغدغه مندی کمتر و حتی از نظر من گاهی تلاش کمتر نمره های بهتری میگیرن و معدل بالاتری دارن. امسال سال جبران این ضعفه. باید درشت تر نوشتن، یک خط در میون نوشتن و مچاله کردن ذهنم روی برگه امتحانی رو مثل میم تمرین کنم و دست از جواب ندادن سوال هایی که حس میکنم خوب و کامل و اونطوری که راضیم کنه نمیتونم بنویسم برداردم و فقط بنویسم. میم به معنای واقعی کلمه، توی امتحان روش تحقیق جواب سوالی رو که حتی یک کلمه ش رو هم نمیدونست رو با جواب سوال دیگه ای جواب داد و به معنای واقعی کلمه یک صفحه کامل نوشت و در خطر آخر اضافه کرد:" البته این پاسخ این سوال نمی باشد اما میتوان از آن پندهایی گرفت و به این سوال نیز تعمیم داد" و بیست شد. ناراحتم میکنه این به انحطاط کشیده شدن سیستم آموزشی. چقدر وقت تلف کردم سر منتظر موندن برای اینکه بعدا اوضاع درست بشه. ترم بعد استاد بهتری داشته باشم و اوضاع درست بشه، ترم بعد بهتر انتخاب واحد کنم و اوضاع درست بشه، درسای پایه رو فقط پاس کنم و بعدش اوضاع درست بشه...

.

اسفندی که گذشت دویدن رو شروع کردم، الان میتونم 5 کیلومتر رو تقریبا در 45 دقیقه بدوم که برای من با سابقه تنگی نفس قدم بلندی بود. برنامم اینه که تا آخر فروردین بتونم paceم توی 5 کیلومتر رو بتونم بیارم پایین تر و 5 کیلومتر رو توی حدود 30 دقیقه بتونم بدوام. اردیبهشت، خرداد و تیر روی 10 کیلومتر کار کنم و مرداد و شهریور و مهر روی 15 کیلومتر. آبان ماه میخوام توی ماراتون امسال کیش شرکت کنم و در مسافت 15 کیلومتر بدوام.

می خوام حدود 10 کیلو وزن کم کنم که بتونم سبک تر بدوام(و خب البته یه دلیل دیگه ش هم اینه که همیشه دلم میخواست این 10 کیلورو یه روز کم کرده باشم بالاخره.)  من بعد کنکور 13 کیلو وزنی که همون سال کنکور اضافه کرده بودم رو کم کردم که البته بیشترش صرفا خود به خود و بدون ایجاد هیچ تغییر قابل ملاحضه ای و صرفا با کم شدن شر کنکور کم شد. این بار اما میخوام این 10 تارو با تغییر سبک زندگیم کم کنم؛ چیزهایی مثل مدیریت کردن تایم خواب و بیداریم؛ تغذیه، فستینگ، آب، پروتئین و سبزیجات بیشتر و قند و نمک و کربوهیدرات کمتر و تقویت کردن عادت ورزش که سال پیش در خودم ایجاد کردم؛ حداقل نیم ساعت دوی روزانه و حداقل 3 بار تمرین با وزنه توی باشگاه دانشگاه( برنامه این ترمم متاسفانه طوریه که بیشتر از 3 روز از باشگاه احتمالا نتونم استفاده کنم)
از عادات دیگه ای که دوست دارم در خودم ایجاد کنم عادت استفاده نکردن از گوشی حداقل یک ساعت قبل از خوابه. دوست دارم به جاش دوباره به میادین مطالعه برگردم و قبل خواب کتاب بخونم. من بعد از کنکورم هیچ وقت نتونستم هیچ کتابی بخونم. انگار اون اشتیاق سیری ناپذیری که به ادبیات داشتم در من مرد. امسال امیدوارم بتونم جان دوباره بهش بدم.

همه اینا به علاوه چندتا عادت کوچیک و بزرگ دیگه که مجموعا زیر چتر" روتین داشتن" شاید قرار بگیره یکی از مهم ترین اهداف امسالمه و به قدری بزرگه و کار مداوم و متمرکز میخواد که به نظرم همین یدونه هدف برای کل سال کافیه ولی خب نخیر.
.

امسال ( به احتمال زیاد) سال اپلای منه. به احتمال زیاد چون یک درصدی هم احتمال داره که تصمیم بگیرم 9 ترمه کنم خودم رو؛ همه چیز بستگی به این ترم داره. در هر صورت زمان زیادی ندارم برای اینکه رزومم رو تبدیل به اون چیزی کنم که راضیم میکنه. سال گذشته یه کورس نوروساینس محاسباتی توی یه دانشگاهی در ایرلند رو شرکت کردم ( که البته خیلی برام سنگین بود و چیز زیادی بهم اضافه نکرد.) و TA درس ریاضیات گسسته شدم( که خیلی بهم اضافه کرد). امسال خیلی خیلی برنامم شلوغ تره و یه چک لیست بلند بالا دارم که نوشتن جزئیاتش به خودی خود یه پست بلند بالای جدا می طلبه. از آیلتس و مقاله بگیر تا ریچ اوت کردن به اساتید برای کارآموزی تابستون و پر کردن گپ های تحصیلیم و ... هیجان زدم.
.
دو تا هدف اصلیم همون سروسامون دادن روتین روزانه و مسیر درسی و شغلیمه که بالا نوشتم ولی به جز اینا چندتا هدف دیگه دارم که کار مداوم نمی طلبه و صرفا چندتا چیزیه که میخوام تجربه کنم:

میخوام دوستای جدید پیدا کنم. بامزه ست و هیچ وقت هم فکر نمیکردم همچین چیزی روزی جزو اهدافم باشه؛ در تمام زندگیم هیچ وقت کمبود دوست نداشتم و اتفاقا همیشه توی دوران دبستان و دبیرستان اونی بودم که دورش یه عالمه آدم بود و لیدر گروه بود اصطلاحا ((: ولی خب فکر میکنم از سال کنکور ( که هرچی مصیبت میکشم از اون ساله) که تصمیم گرفتم نرم مدرسه و تو خونه درس بخونم شروع شد که که کم کم ارتباطاتم رو از دست دادم؛ و بعد هم توی دانشگاه خیلی برام سخت بود ارتباط گرفتن. یه دلیلش این بود که از ورودیامون خوشم نمی اومد اما دلیل مهم ترش این بود که حس می کردم چشم به هم بزنم دانشگاه قراره تموم بشه و بهتره برای خودم وابستگی عاطفی جدید درست نکنم و روی درسم و هدفم تمرکز کنم که چه اشتباه خنده داری بود. الان خیلی خیلی بیشتر اهمیت دوست رو درک می کنم، به واسطه رابطه عاطفی که سال گذشته تجربه کردم توی جمع های جدید قرار گرفتم و با آدم های جالبی مواجه شدم و الان خیلی برام واضح تره این حقیقت که توی همین معاشرت ها و دورهمیا و مست کردنا بعضا چه اتفاقای جالبی میتونه بیفته که شاید حتی مسیر آدم رو عوض کنه. برای سال آینده دوستای جدید میخوام. خصوصا دوستای دختر. دوستایی که الزاما آدم های خاص و متفاوت و بزرگی نیستن، آرزوهای بزرگی بعضا ندارن و صرفا آدم های عادی ای هستن که کنارشون خوش میگذره. قضاوتت نمی کنن و درون ظاهر مدرنشون یک پیرزن سنتی متعصب متعفن ( اصلا هم به هم خونه هام اشاره نمی کنم) پنهان نشده. از آدم های جالب و متفاوتی که آرزوهای بزرگی دارن هم استقبال میکنم البته.
 

میخوام مهمونی بگیرم. هردو همخونه هام توی این خونه مهمونی گرفتن و فقط من بودم که سیو کردن هزینش تمام این مدت به نظرم تصمیم عاقلانه تری اومد و خب البته نداشتن دوستی برای دعوت کردن هم چالش قابل تاملی بود. اخیرا اما خیلی به این فکر میکنم که چه بلایی سر شور و نشاط جوانی دالیا اومد؟ اون روحیه سرکشم که روزشماری میکرد که مستقل بشه تا بتونه بالاخره زندگی کنه چی شد؟ الان مستقلم ولی دارم زندگی کردن رو دوباره به تعویق میندازم و این خیلی خیلی غمگینم میکنه. امسال ممکنه سال آخری باشه که این خونه رو داریم و سال آینده ممکنه خوابگاهی بشم با این وضع هزینه ها و من نمیخوام بدون تجربه این هیجان اینجارو ترک کنم.

 

هدف دیگم یادگرفتن یه فعالیت متناسب با روح جزیره س. غواصی، اسکی روی آب یا موج سواری.

دلم یک یادگاری داشتن از مدتی زندگی کردن توی جزیره میخواد...

موافقین ۱ مخالفین ۰

"سلام امین، روزت بخیر؛ امیدوارم حالت خوب باشه. امین من خیلی فکر کردم. خیلی زیاد! به این نتیجه رسیدم که رابطه به توجه، تمرکز، تلاش و مراقبت روزمره نیاز داره و این در حال حاضر برای من مسئولیت سخت و سنگینیه. تجربه تلخی که قبل از من داشتی هم برام سنگین ترش میکنه و من نمیخوام که زخمِ بعدیت باشم. 

برای من ادامه این آشنایی متاسفانه ممکن نیست و میخوام بدونی که اگه جوابم منفیه تماما به خاطر ذهن و زندگی خودمه که خیلی درگیره و هیچ نکته منفی ای از سمت تو وجود نداره. من هرچقدر فکر کردم که چه عیبی میتونم روی تو بذارم که نه گفتن رو برای خودم آسون تر کنه به هیچ نتیجه ای نرسیدم واقعا. 

شرایط من در حال حاضر خیلی بی ثباته و من نمیتونم یک نفر دیگه رو هم در این بی ثباتی شریک کنم. من کمتر از دو سال دیگه اینجام..دو سال هم زمان زیادی نیست و به چشم برهم زدنی میگذره. برام خیلی مهمه که بتونم تمام توجه و تمرکزم رو در تو این مدت کوتاه باقی مونده بذارم روی هدفم.

ظرفیت ذهنی و توانایی قبول مسئولیتشو ندارم واقعا اما اگه شرایط مراقبت از یک رابطه رو داشتم نمیتونم تصور کنم که چه کسی میتونست باشه مناسب تر از تو. من خیلی ممنونم بابت لطف و مهربونیات و ممنونم بابت خاطره های قشنگی که تو همین مدت خیلی کوتاه برام ساختی؛ برای جبران محبتت میخوام لطفا اجازه بدی من هزینه عینک رو حداقل پرداخت کنم؛ این کمترین کاریه که از دستم بر میاد."

این رو توی نوت گوشیم نوشتم که فردا شب بفرستم براش. 23 سالشه و فروشنده یک مغازه عینک فروشی تو یکی از پاساژ های اینجاست. پدرش 2 ماهه فوت کرده، با مادرش زندگی میکنه و یه برادر 12 سال بزرگ تر از خودش داره و ما توی بازی مافیا باهم آشنا شدیم. به قول همخونم " قبل از اینکه خودش بیاد، کادوش اومد." قبل از دیت اول هدیه یه عینک برام فرستاد دم خونه. فرداش چون پیام داده بود و پرسیده بود که شب برای بازی میرم و من هم پاسخ داده بودم "نمیتونم چون با همخونه هام دخترونه اومدیم کافه"، اومد دم کافه و یه شاخه رز قرمز بهم هدیه داد و رفت. برای دیت اول از دوستش خواسته بود که یه رستوران خوب بهش معرفی کنه و ازش ماشین قرض گرفته بود و من رو برد به یکی از گرون ترین رستوران های جزیره. فردای دیت اول چون گفته بودم روز شلوغی دارم و از صبح تا شب دانشگاهم، تایمی که یه سر اومده بودم خونه ناهار بخورم و دوباره برگردم دانشگاه اومد دم در تا بهم یه هایپ و سه چهارتا شکلات و ویفر گرون قیمت خارجی ای که برام خریده بود رو بده. که برای ادامه روز شلوغم انرژی داشته باشم.

برای همخونه هام باورپذیر نیست که این دست ابراز محبت ها و هزینه کردن ها تحت تاثیر قرارم نمیده .همخونه هام متوجه نمیشن وقتی میگم حرف مشترکی باهم نداریم و این آدم ذهن من رو به چالش نمیکشه منظورم چیه.

همخونه هام معتقدن من تمام فرصت های خوبم رو دارم از دست میدم ولی من فردا شب قراره متن بالا رو براش بفرستم و قرار نیست بگم که گل رزش رو چند دقیقه بعد از اینکه بهم داد به دیجی کافه که برای خوش آمد گویی سر میزمون اومده بود دادم. قرار نیست بهش بگم که همون موقعی که بهم گفت لیسانس IT رو در پیام نور نتونست تموم کنه و حالا هم قراره با روابطی که داره مدرکش رو بخره برام تموم شد. قرارنیست بهش بگم از راه رفتنش و به عقب و جلو پرت کردن دست و پاهاش حین راه رفتن خوشم نمیاد و تند  و زیادی با اشتیاق غذا خوردنش در نظرم مشمئز کننده اومد. و اللخصوص، قرار نیست بهش بگم که یه گوشه دور و تاریکی توی ذهنم، یه پسر دیگه هست، که نه تنها انقدری که تو به من محبت کردی بهم نکرده. که حتی اسم خاصی هم به نظر نمیاد قصد داشته باشه برای ارتباطمون بذاره. قرار نیست بهش بگم که ارتباط بدون تعهد با این پسر رو به بودن باهاش ترجیح میدم؛ قرار نیست بدونه بدون تعهد بودن این ارتباط به خودم هم آرامش میده. مثل قهوه خوردن با یک غریبه سر یک میز، در یک روز بارونی پاییزی، تو یه کافه شلوغ. دلپذیر و کوتاه؛ بدون گذشته و آینده ای.

موافقین ۱ مخالفین ۰

هر روز که از خواب بیدار میشم احساس میکنم که سرم یک ظرف خالیه و هر یک ثانیه ای که میگذره یک قطره وارد این ظرف میشه. یک قطره ایده، یک قطره فکر کارهای عقب مونده، یک قطره ایده، یک قطره فکر برنامه های آینده، یک قطره ایده، یک قطره ایده، یک قطره ایده... قطره ها جمع میشن کم کم و سرم سنگین و سنگین تر... و بعد از غروب آفتاب، هر بار که عقربه ثانیه شمار بگذره و من خواب نباشم احتمال به خواب رفتنم هم کمتر میشه چون ظرف سرم لبریز شده و هر لحظه کمی از قطره ها سرازیر میشن روی صورتم و خواب رو از چشمام میگیرن.

موافقین ۲ مخالفین ۰

            Passengers - song and lyrics by AaRON | Spotify

از وقتی که به بهانه دانشگاه از این شهر و این خونه رفتم، وقتایی که بین دو ترم و یا حین تعطیلات برمیگردم احساسم به شهر و زندگی با خانواده مثل حس توریست خارجی ایه که به خاورمیانه یا شمال آفریقا سفر کرده. فقر فرهنگی، سوء تغذیه و گرسنگی، نرخ بالای بی سوادی، نبود برق، جاده، اینترنت و آب پاک، نابرابری جنسیتی و نرخ بالای رشد جمعیت و مهم تر از همه بوی تعفنِ تحجر یک توریست رو هیچ وقت عمیقا نگران نمی کنه؛ چون توریست به پرواز برگشتش باور داره. توریست میدونه که همه چیز موقتیه، هیچ کدوم از چیزهایی که شاهدشه قرار نیست به اون آسیب بزنه و بیرون از این جهنم اون یه خونه ی امن داره. توریست اسم این فلاکت رو میذاره " تفاوت فرهنگی" و با کلاه آفتابی حصیریش از کنار آدم هایی که از گرسنگی می میرن، دخترایی که ختنه می شن و پدرایی که سر دخترانشون رو با داس می برن رد میشه و از این "تفاوت های فرهنگی" عکس میگیره.

 

دیگه روحم از تفاوت های بنیادینم با مامان، باورهاش و کنترلگری هاش تحلیل نمیره. چهره ی مرده ی شهر یک جون از جون هام کم نمیکنه و آزاد و رها و مستقل نبودنم شیره ی وجودم رو نمی مکه... چون من به پرواز برگشتم باور دارم؛ و میدونم که هرباری که به این خونه برمیگردم یکی از آخرین بارهاست و یه روزی که خیلی هم دور نیست بلاخره اونقدر راهم دور و دراز هست که برگشتن به این آوارخانه یکی از گزینه های روی میز نباشه. آرومم. دنیای اطرافم وسط زبونه های آتش داره می سوزه و من دارم عکس می گیرم برای اون روزی که خیلی خیلی دورم. برای روزی که ذلت و بیچارگی ای که یک روز اینجا زندگیش کردم از ذهنم رنگ باخته. عکس هارو تماشا کنم و از گوشه چشم اشک بریزم و خاطرات خوش ساختگی ای که مغزم برام تعریف کرده رو به یاد بیارم و دلم برای مامان تنگ بشه.

 

پ.ن1: عنوان مربوط به آهنگ Passengers از Aaron. تصویر ابتدای پست هم کاور همین آلبوم.

موافقین ۳ مخالفین ۰

یه خاطره خیلی دور دارم از کودکی.

13 به در بود، و من شاید 4 یا 5 ساله بودم. با اقوام مادرم جایی در حاشیه اهواز رفته بودیم. تصویر توی ذهنم یه دشت سر سبزه که وسطش یه درخت بود. فقط "یک" درخت. یه درخت "کُنار". کُنار میوه سبز یا نارنجی رنگی شبیه به زیتونه که طعمی نزدیک به سیب داره و در جنوب و جنوب غرب ایران رشد میکنه.

ما به همراه خانواده و اقوام، توی این دشت سرسبز با فاصله از این یک دونه درخت نشسته بودیم. من و خواهر دو سال بزرگترم از کنارهم جم نمی خوردیم. کسی رو نمی شناختیم و با بچه های دیگه که تعدادشون کم هم نبود خیلی نمی جوشیدیم. دم دمای غروب بود و کم کم زمزمه های رفتن می اومد.

یکی از دختربچه های فامیل اومد کنارم، دستمو گرفت و با اون یکی دستش به تک درخت وسط دشت اشاره کرد و پرسید میای بریم پیش بچه ها کُنار بچینیم؟ به درخت نگاه کردم. بچه هارو می دیدیم از دور...دور درخت بازی می کردن و از درخت بالا می رفتن و کنار می چیدن. صدای بازی و خنده هاشون می اومد.

به چشمای منتظر دختر فامیل نگاه کردم و بعد سر چرخوندم که خواهرمو پیدا کنم تا سه تایی باهم بریم؛ امکان نداشت بخوام بدون اون لذتی رو تجربه کنم. به دختر فامیل گفتم صبرکنه تا من خواهرمو پیدا کنم و بعد بریم. هرجا رو گشتم نبود. از هرکی پرسیدم نبود.

برگشتم پیش دختر فامیل. پرسید" چی شد؟ بریم؟" برای بار آخر به پشت سر نگاه کردم و بعد به دختر فامیل؛ و آروم زمزمه کردم:" بریم." دست همدیگه رو گرفتیم و به سمت درخت راه افتادیم. هر از چند لحظه یکبار سرمو میچرخوندم و به پشت سر نگاه می کردم به امید پیدا کردن خواهرم. با هر قدم، تصویر درخت واضح تر و صدای خنده بچه ها پررنگ تر و پیدا کردن خواهرم نامحتمل تر می شد. چیزی به رسیدن نمونده بود که دیگه تاب نیاوردم. نمیتونستم خیانت کنم. دستمو از دست دخترک کشیدم بیرون و گفتم ببخشید. من نمیام. تو برو. و بعد با بیشترین سرعتی که در توان پاهای کوچیکم بود مسیر برگشت رو دویدم.

نشستم کنار مادرم و منتظر موندم که اینبار خواهرم منو پیدا کنه. کمی که گذشت دیدمش. کمی اون طرف تر داشت با یکی دیگه از بچه های فامیل حرف می زد. بلند شدم و رفتم کنارش و پرسیدم تو کجا بودی؟ میدونی چقدر دنبالت گشتم؟!  لبخند زد و جواب داد:"با بچه ها رفته بودیم کُنار بچینیم..."

قلب کوچیکم درد گرفت. چیزی نگفتم. به درخت نگاه کردم. کسی دورش نبود. بچه ها همه برگشته بودن و صدای خنده ای دیگه به گوش نمی رسید. خورشید داشت غروب می کرد و زمزمه های رفتن می اومد. دیگه وقت نبود.

این خاطره هربار که کاری رو برای کسی (خانواده) کردم یا به خاطر کسی(خانواده) نکردم و بعدا وقتی بهشون یادآوری کردم، جواب شنیدم:" مگه من بهت گفتم؟ مگه من ازت خواستم؟ میخواستی میکردی/ نمیکردی/می رفتی/ می پوشیدی ..."  برام تداعی میشه. 

یادگرفتم که تهش هیچکس مسئولیت زندگیِ ناکرده ی تو رو به عهده نمی گیره. پس تصمیم گرفتم که قیچی سرکشی به دست بگیرم و به قواره هرچی پارچه مراعات و آبرو داری و  قوانین نانوشته واپسگرا و کلیشه های فرهنگی و سنت های متعفن و متحجر بزنم. بزنم از خونه بیرون، معاشرت کنم، دوست پیدا کنم، تجربه کنم، زمین بخورم، یاد بگیرم، بخندم، از درخت ها بالا برم و کُنار های خودم رو بچینم.

موافقین ۶ مخالفین ۰

سلام،

انقدر ننوشتم که طریقه نوشتن داره کم کم از ذهنم رخت می بنده. خواستم بیام و فقط بگم که من دیگه هیچ وقت اینجا نخواهم نوشت، ولی بعد فکر کردم که شاید بهتر باشه بنویسم "احتمالا" دیگه هیچ وقت اینجا نخواهم نوشت؛ اما الان حس می کنم من حتی برای خودم هم خیلی غیرقابل پیش بینی تر از این هام و این اولین بار هم نیست که دارم فکر می کنم اینجا رو رها کنم اما هربار باز برگشتم؛ پس این بارهم راهی برای بازگشت باز میذارم و می نویسم که برای برای مدت نامعلومی نخواهم نوشت؛ شاید برگردم، شاید هم نه.

 ممنونم که در احتمالا تاریک ترین روزهای زندگی من همراهم بودین.

توی اکانت اینستاگرامم گاهی فیلم های خوب یا موزیک های خوبی که می بینم و میشنوم رو به اشتراک میذارم و دویدن هام رو ثبت می کنم( این جمله آخر هم معنای دورش صادقه و هم معنای نزدیک) حالا که احتمالا اینجا نخواهم نوشت شاید گهگاهی اونجا یادداشت های کوچیکی بذارم، اگه مایل هستین توی اینستاگرام در ارتباط باشیم بهم یه پیام خصوصی بدین.

مراقب خودتون باشید؛ تا بعد.

موافقین ۲ مخالفین ۰

سه شنبه صبح از خواب بیدار شدم و اینترنت هنوز قطع بود؛ کلاس صبحم رو نتونستم شرکت کنم. قطعی اینترنت من رو عصبی و مضطرب میکنه.. در کثری از ثانیه به تمام درس های روی هم تلنبار شده و پروژه هایی که همین روزها روی سایت گذاشته میشن و باید انجام بدم و نیمی از نمره درس بهشون وابسته ست و به تمام تکالیف و تمارین و منابع آنلاینم فکر کردم.. به کورس پایتون و کورس مدار منطقی سایت مکتب خونه... به اینکه اگه اوضاع اینطوری ادامه پیدا کنه باید چیکار کنم؟ و در نهایت، حتی به حذف ترم هم فکر کردم.

قطعی اینترنت، باعث میشه احساس عجز کنم؛ مثل وقتی که احسان بهم گفت" ما در دو مرحله متفاوت از زندگی هستیم"... اون جمله هم خیلی باعث شد احساس عجز کنم. وقتی چیزی یا کسی رو که حالمو خوب میکنه و مسبب پیشرفتمه رو از اعماق وجودم میخوام ولی ندارمش و هیچ کاری...مطلقا هیچ کاری از دستم برنمیاد.. عاجز و مستاصل میشم.

چند وقت پیش تو یک سایتی میخواستم اکانت بسازم که دیدم تنها گزینه موجود برای ورود به سایت از طریق فیسبوکه. حتی دقیق یادم نمیاد چه سایتی بود ولی فکر میکنم یه چیزی حول محور برنامه ریزی و کار تیمی و project management بود. نمیدونم...

فیسبوک نداشتم برای همین مجبور شدم خیلی سریع یه اکانت درست کنم توی فیسبوک که فقط وارد این سایت بشم و ببینم آیا به کارم میاد یا نه. اکانت رو ساختم و وارد سایت شدم و دیدم با فضاش خیلی ارتباط برقرار نمی کنم؛ زدم بیرون و فراموشش کردم. ولی خب فیسبوک موند.

از اون روز به بعد هر روز از  فیسبوک من یه نوتیفیکیشن میگیرم رو گوشیم و میبینم که یه لیستی از افرادی که ممکنه بشناسم رو بهم پیشنهاد داده که فالو کنم. از بین تمام افرادی که تا به حال بهم پیشنهاد شده فقط پدرم رو میشناسم و احسان.

از سر کنجکاوی وارد پیج احسان شدم و همونطور که انتظار داشتم دیدم از هزار سال پیش فعالیتی نداشته.. فقط چند ماه اخیر عکس پروفایل جدیدی گذاشته و موقعیت مکانیش رو از تهران به ونکوور تغییر داده. لیست دوستانش رو کمی بالا و پایین کردم که طی این فرایند اکانت پدرش رو هم پیدا کردم و تصویرشو دیدم که خب جالب بود..

بعد از اون هر ازگاهی دوباره وارد پیجش می شدم که عکس پروفایلشو ببینم. عکس پروفایل فیسبوکش با عکس پروفایل واتساپش تفاوت نامحسوسی داره.. یه بار که رفته بیرون گوشیشو در آورده و یه سلفی از خودش با منظره گرفته و بعد گوشی رو آورده پایین و عینکشو در آورده و یه عکس دیگه گرفته. عکس با عینک رو روی پروفایل واتساپ و عکس بدون عینک رو روی پروفایل فیسبوکش گذاشته. 

دو روز پیش وارد پیجش شدم که یکبار دیگه بدون عینک ببینمش که توی لیست دوستانش که کمی پایین تر از عکس پروفایل به نمایش گذاشته میشه یه اسم آشنا دیدم که قبلا ندیده بودم؛ دل آرا.

وارد پیجش شدم و عکساشو نگاه کردم.. یکی دوتا از عکسا رو حتی میتونستم تشخیص بدم که احسان ازش گرفته. همینطور که اسکرول می کردم  یه عکسی رو دیدم که خیلی من رو بهم ریخت. توی خونه ی احسان بود کنار سفره هفته سین و پشت سرش روی دیوار تمام تابلوهایی که برای خریدشون نظر من رو پرسیده بود.

یاد نوروز امسال خودم افتادم که چطوری بهم زهر مار شد؛ در حالی که این پسر داشت یکی از هیجان انگیز ترین بازه های زمانی زندگیش رو می گذروند؛ The first six months of love...

بچه ها من واقعا متاسفم بابت جمله ای که در ادامه قراره بگم؛ ولی خب نمیتونم منکر این حقیقت بشم که تنها چیزی که تاحدی آرومم میکنه اینه که من واقعا خیلی زیباترم. خیلی.

بعید میدونم کار سالمی باشه، ولی به هرحال با میم شرط بندی کردیم که اینا تا کی باهم می مونن. میم گفت قبل از پاییز کات می کنن. حدس خوبی بود و کار منو سخت کرد چون حدس خودم هم همین بود... ولی من گفتم که حدود یک سال باهم می مونن. در اصل همچنان حدس اولم همون تا قبل از پاییزه ولی خب اگه تا پاییز کات نکنن احتمالا در طی پاییز و زمستون هم کات نمی کنن. پاییز و زمستون کانادا سرد و تاریک و سخت و فسرده کنندست؛ زمان مناسبی برای از دست دادن یک همراه نیست. ولی اگه بعد از تقریبا یک سال کات نکنن، احتمالا ازدواج خواهند کرد.

راستش فکر ازدواج کردنش خیلی ناراحتم نمیکنه. برعکس؛ یه حس آسایش و رهایی ای برام به همراه میاره که نمیدونم چطور توضیحش بدم...

میم یادش مونده بود که من هدیه هایی از جنس تجربه دوست دارم. پرسید چه تجربه ای رو دوست داری داشته باشی و من اولین چیزی که به ذهنم رسید بانجی جامپینگ از برج میلاد بود. پس قرار شد اگه من بردم بریم برج میلاد و از فاصله 260 متری بپریم پایین؛ مهمون اون. و اگه اون برد قرار شد که من شام بدم. بهش گفتم جاشو خودت انتخاب کن که گفت نمیشه تو خونه باشه ؟ و خودت هم آشپزی کنی. گفتم عالیه ولی بعیده من هیچ وقت توی این کشور یه خونه برای فقط خودم داشته باشم. خیلی بعیده.. گفت اشکال نداره.. دارم رویا پردازی میکنیم دیگه... اگه نداشتی بعدا یه فکری به حالش می کنیم. و قبول کردم.

رفاقتمون رو دوست دارم. نمیدونم اگه میم نبود روزای سختم رو چطور میگذروندم.

 

متوجه شدم که در دو ماه اخیر تقریبا هرچی اینجا نوشتم یا مربوط به احسان بوده یا نبوده ولی موفق شدم به یک نحوی اسم اون رو هم جا بدم. این کمی غمگینم میکنه ولی جلوشو نمیگیرم.. حالِ همچنان بدم و این حقیقت که خیلی زیاد بهش فکر می کنم رو پذیرفتم و نمیخوام جلوشو بگیرم. فقط باید صبر کنم و اجازه بدم که زمان بگذره. من خیلی خیلی خیلی سخت تر از این هارو در سن پایین گذروندم. اینم میگذره.

موافقین ۵ مخالفین ۰

یک ملغمه ای از انواع مهارت هایی که دوست دارم کسب کنم و فعالیت ها و کارهایی که قصد دارم تا انتهای تحصیلم انجام بدم توی ذهنم دارم که امیدوارم بتونم تا انتهای این ترم به یک لیست و نقشه راه مرتب و مدون با ددلاین هایی مشخص تبدیلش کنم و از تابستون امسال در مسیرش قدم بردارم. سال اول تحصیلم تقریبا رو به اتمامه و روی سال آخرم هم خیلی نمیتونم حساب باز کنم؛ این یعنی تنها دو سال وقت دارم.

تمام این سال تحصیلی من درگیر پیدا کردن خودم و وفق یافتن با مرحله ی جدید زندگی بودم؛ شاید نباید انقدر طول می کشید، اما اگر هزار بارهم به عقب برگردم برای سال اول کارشناسی هیچ برنامه ای جز جان سالم به در بردن (و کسب معدل قابل قبول) نمیریزم. یادگرفتن مقاله نویسی، مطالعه در مورد کریپتو کرنسی و حتی تقویت زبان انگلیسی همگی میتونن کمی بیشتر صبر کنن. تنها چیزی که تغییر میدادم، اعتماد نکردن به دانشگاه و سیستم آموزشی برای یادگیری برنامه نویسی و تلاش برای یادگیری پایتون از طریق منابع آنلاین و به صورت خودآموز می بود؛ کاری که بلاخره در یک نقطه ای پذیرفتم که به عهده منه و حالا دارم بعد از ماه ها مقاومت انجام میدم؛ دروغ چرا، راستش انتظار نداشتم در این مورد با این شدت و حدت از دانشگاه ناامید بشم.

یکی از کارهایی که مدنظرم هست تا پایان تحصیل انجام بدم ریاضی خوندنه؛ قصد دارم با مروری از مقدمات و مفاهیم ابتدایی شروع کنم و بعد، از حساب دیفرانسیل و انتگرال، ریاضیات گسسته، جبر خطی، آمار و احتمال، ترکیبیات و هندسه گذر کنم و شاید حتی به مرور سطحی ای از آنالیز مختلط، جبر انتزاعی و توپولوژی برسم.

ریاضی درسی بود که در طول 12 سال تحصیلم تاجایی که ممکن بود از زیر بارش در رفتم. همیشه باور داشتم که ریاضیم "خوب نیست"، حالا که به عقب نگاه می کنم،  میتونم حدس بزنم که این باور از کجا نشات میگرفت... اما به هرحال، 15 سالم که بود یک دبیر خصوصی ریاضی داشتم که بعد از چند جلسه بهم گفت برخلاف اونچه که تصور می کنم، اتفاقا خیلی در ریاضی مستعدم و " ذهنم ریاضیاتی کار میکنه". من البته حرفش رو هیچ وقت باور نکردم؛ ترجیح دادم فکر کنم که فقط سعی داره مودب باشه یا بهم انگیزه بده. اما حالا بعد از 5 سال حس می کنم که کم کم بالاخره دارم اونچه که اون می دید رو می بینم.

ریاضی من به همون دلیل بد بود که خلبانیم یا کایاک سواریم یا زبان سانسکریتم بد بود؛ من فقط هیچ وقت بهش فرصت نداده بودم.

تصمیمم رو گرفتم. امسال سالیه که من نه فقط به ریاضی که به خودم هر روز یک فرصت دوباره میدم، نقشه راه سالهای باقی مانده از کارشناسی رو می کشم، کندن پوست لبم و جویدن ناخن هام و پرخوری عصبی رو ترک و احسان رو ملاقات می کنم.

موافقین ۵ مخالفین ۰