یک فصل از زندگیم تموم شد. نسترن بعد از آخرین امتحان کارشناسی ازم پرسید چه حسی داری؟ و من گفتم:" بی هویتی؛ تا دیروز "دانشجو" بودم؛ نقش و مسئولیت ها و دغدغه هام در جامعه مشخص بود. امروز دیگه هیچی نیستم." گفت:" الان دیگه مهندسی!" با تمسخر گفتم "آره! مهندس دوتا چایی بیار..." و بعد پقی زدم زیر خنده.
نمیخوام دستاوردام رو کوچیک بشمارم. یه مدت پیش، برای اپلای یه موقعیت کارآموزی تو سازمان برنامه جهانی غذای سازمان ملل متحد، تمام ذهنم و هرچی تو این چهار سال انجام داده بودم و بهدست آورده بودم و نیاورده بودم رو تو یه فایل ورد خالی کردم تا یه کاورلتر شخصی، عمیق و واقعی بنویسم.
و بعد، تو یه آن، تو یه لحظهی epiphanic، فهمیدم که واقعاً مسیر جالبی رو طی کردم. از تغییر مسیرم به مهندسی بعد از سه سال آمادگی برای کنکور تجربی و رشتههای علوم پزشکی و جنگی که با خانواده داشتم سر این داستان، و نتیجتاً افسردگی و بیست کیلو اضافهوزن و بیماریهای پوستی و التهابی و سقوط از جایگاه یکی از امیدهای مدرسهی تیزهوشان برای نتیجهی خوب تو کنکور، تا پاس نکردن چهار تا درس تخصصی تو امتحانات نهایی سال آخر و پاس نکردن یکیشون حتی تو شهریورماه و ثبتنام تو مدرسهی بزرگسالان برای دوباره امتحان دادن همون یه درس تو دیماه...
تا رسیدن به جایی که اولین TA پردیس دانشگاه تهران شدم، با اینکه همچین چیزی برای دانشجوهای کارشناسی تو دانشکدهی ما تعریف نشده بود و وجههی رسمی نداشت، و بعد در ترم آخرم هم TA درسی شدم که تنها درسی بود که تو کل دوران تحصیل دانشگاهیم افتاده بودم.
خرج کردن تمام پسانداز ناچیزی که از پول ماهیانهی محدودم جمع کرده بودم ـ پولی که حتی خرج زندگی دانشجوییم تو جزیرهی کیش رو هم بهسختی میداد ـ برای ورود به یه پروژهی تألیف کتاب تکست در زمینهی هوش مصنوعی و پزشکی.
از مدام سرچ کردن برای پیدا کردن موقعیتهای کارآموزی و خوندن رزومهی نخبههای شریف، تهران، امیرکبیر و المپیادیها، فقط برای اینکه یاد بگیرم چیکار میشه کرد که یه کاندیدای رقابتی بود و سرچ کردن و سرچ کردن و سرچ کردن تا رسیدن به یه موقعیت کارآموزی تو برنامه جهانی غذا سازمان ملل.
از بین بیش از 600 رزومه بین المللی شورت لیست شدم و مصاحبه رفتم. متاسفانه مصاحبه تکنیکال خیلی خوب پیش نرفت. فقط 5 نفر ظرفیت داشت این موقعیت و من واقعا میخواستمش. خیلی وقت بود هیچ چیزیو تو زندگیم انقدر نخواسته بودم. یه دوره 4 ماهه ریموت بود با ماهی 1000 دلار درآمد. مدام با خودم فکر میکردم که این پول زندگی منو عوض میکنه، البته تا قبل از اینکه مصاحبه تکنیکال رو گند نزده بودم. بعد از اون شب و روز به این فکر کردم که من واقعا اینو میخوام حتی بدون پول. حتی مجانی. فقط اسم سازمان ملل هم بیاد توی رزومه من برام کافیه. و خب همینم شد.
بهم آفر volunteership دادن. اون 5 نفر اینترن Paid ی که سوابق و تجربه بیشتری از من داشتن رو گرفتن ولی با این حال انگار قصه من انقدر تاثیرگذار بود که برای من هم جا باز کردن برای ورورد به این پروژه؛ منتهی بدون پول. کیمیا که توی آمریکا دانشجوی پست داک مهندسی بایومدیکاله بهم گفت این هنوزم شگفت انگیزه و اصلا کارآموزی حالت معمولش کار مجانی بدون پوله و کی میدونه، همونطور که این استثنا رو برات قائل شدن و توی مدیوم پروژه تغییراتی ایجاد کردن که تورو جا بدن شاید بعدا هم استثنائات دیگه ای قائل شدن. شاید بعد یک ماه انقدر راضی باشن ازت که موقعیتت رو به اینترن تغییر بدن. شاید اصلا درهای دیگه ای باز کنه برات این فرصت...
خوشحالم. ولی خب دیشب که با پدرم سر اینکه چرا بهم هزینه ثبت نام تافل رو نمیده که من قبل از اینکه معدود ظرفیت های باقی مونده ماه نوامبر پر بشه بتونم ثبت نام کنم بهم نگاه کرد و برای اولین بار در زندگی گفت "ندارم و در توانم نیست" دوباره به این فکر کردم که اون پول میتونست زندگی منو عوض کنه.
هنوز onboarding سازمان ملل شروع نشده و من این روزا دیگه رزومم رو برای هرچیزی که جابینجا و جاب ویژن تشخیص میده مناسب منه میفرستم بدون اینکه حتی تایتل پوزیشن و اسم شرکت رو بخونم. امروز دیجیکالا باهام تماس گرفت و من حموم بودم. فردا با یک شرکتی در زمینه طراحی و تامین نیروگاه های برق مصاحبه دارم و پس فردا تولدمه. 24 ساله میشم. به همین زودی.
بیست و چهار ساله میشم و احتمالا اولین هدف بیست و چهارسالگیم اینه که دفترچه یادداشت کوچیک سبزرنگمو باز کنم و روی جمله "من سال آینده تولد 25 سالگیم رو در جایی خارج از ایران جشن خواهم گرفت" یه خط محکم و پررنگ سیاه بکشم. مرثیه ای برای یک رویا.