۱ مطلب در تیر ۱۴۰۴ ثبت شده است

ظهر ناهار خوردم، مایوم رو پوشیدم و حوله و ضد آفتاب و روغن و پادم رو برداشتم و رفتم پلاژ. آفتاب گرفتم، شاهد یه دعوا بودم و به غیبت ها گوش کردم و از نوازش آفتاب و موج دریا روی پوستم لذت بردم. یک ساعت و نیم بعد برگشتم خونه؛ موهای خیسم رو بالای سرم جمع کردم و یه تیشرت لانگ سفید پوشیدم. موزیک گذاشتم و دوباره مشغول آشپزی شدم. عدسی برای صبحونه چند روز آینده؛ و کته گوجه و فیله مرغ برای شام امشب.
تنها موندم در همون خوابگاهی که روز اول ورودم، همون لحظه اول از مواجه شدن با واقعیت زندگی در یک واحد ساختمونی به همراه 5 نفر دیگه به مرز سکته رسیدم. آخرین نفری بودم که در ابتدای ترم وارد خوابگاه شد و حالا هم آخرین نفری هستم که باقی مونده و هنوز به شهرش برنگشته. 

زندگیم اخیرا شبیه به یک فصل از سریال Euphoria بوده؛ همونقدر ساختارشکنانه، غیرقابل پیش بینی، بی پروا، سیال و آزادانه . اکثر اوقات باورم نمیشه که این زندگی منه و حتی با اینکه هنوز تموم نشده و دارم زندگیش میکنم، دلم گاهی براش تنگ میشه.
در یک ماه و نیم گذشته اکثر وقتم رو با پارسا و شروین توی باشگاه بیلیارد پارسا گذروندم. فضای باشگاه بیلیارد پارسا درست شبیه به کلاب های مخفی پشت درهای بسته توی فیلم هاست. برای وارد شدن بهش باید از یک مسیر باریک خیس تاریک خودت رو به پشت هتلی که متعلق به پدربزرگ پارساست برسونی، یک پرده پلاستیکی سنگین رو کنار بزنی و چند قدمی در یک فضای خیلی تاریک قدم بزنی تا به در شیشه ای باشگاه بیلیارد برسی و بعد به محض بازکردن در با هوای خنک، موزیک خوب، بوی سیگار و صدای ضربه چوب های بیلیارد به شار ها مواجه بشی.

 من صوفیا و نسترن رو با پارسا و شروین آشنا کردم و اینجا باهم بیلیارد بازی کردیم، نوشیدیم، سیگار کشیدیم، شطرنج و تخته و ps بازی کردیم، حرف زدیم، غذا خوردیم، خندیدیم، غیبت مشتری های ثابت رو کردیم و شاهد دراماهاشون بودیم، خودمون دراما ساختیم، از باشگاه زدیم بیرون و خودمون رو به کنار دریا رسوندیم و زندگی کردیم.

فقط 3 هفته به فارغ التحصیلیم مونده بود که جنگ شد و حالا هم همه چیز به حالت تعلیق در اومده تا شهریور. روزای آخر وقتی هنوز خبر غیرمنتظره آتش بس نیومده بود، کم کم داشتم یک سبک زندگی جدید برای خودم و طول مدت نامعلومی که قرار بود در جزیره باشم تعریف میکردم؛ از خودم پرسیدم "چی برام باقی مونده؟" بدون دانشگاه و اینترنت و  کورس های آنلاینی که باید میگذروندم؟ و بعد به این نتیجه رسیدم که دریا برام باقی می مونه، دوچرخه های مجانی دانشگاه که میتونستم دوباره باهاشون دور تا دور جزیره کیش رو برای بار سوم و یا بیشتر دوچرخه سواری کنم، دویدن از خونه تا دریا ( هرچند که آخرین کاری بود که دلم میخواست در این گرما انجام بدم)، اتاق موسیقی دانشگاه و تلاش برای خودآموز یادگرفتن پیانو با هرچی که توی آپارات پیدا میشه، زبان خوندن و ثبت و ضبط کردن روزمرگی هام. شرایط جنگی و این حقیقت تلخ که من هیچ پس اندازی ندارم که بتونم اگر شرایط پیچیده شد و یا خدایی نکرده اتفاقی برای خانوادم افتاد ازش استفاده کنم باعث شد که خیلی جدی به پیدا کردن کار هم فکر کنم.
خداروشکر که درست یک روز بعد از این تفکر و تعقل جدی آتش بس شد و حالا میتونم نه تنها سبک زندگی ای که برای دوران جنگ مدنظرم بود رو پیش نبرم که حتی سبک زندگی غیر جنگی رو هم پیش نبرم و با خیال راحت فقط بخوابم و اینستاگرام رو بالا پایین کنم.
جنگ (موقتا؟) تموم شده اما سایه "چه اتفاقی میفته؟" هنوز روی زندگی من هست. نه با خیال راحت میتونم به بهانه جنگ به تقریبا هیچ کاری نکردن ادامه بدم و نه میتونم رویه سابق رو پیش بگیرم و دوباره توی مسیر قرار بگیرم، هنوز اینترنت من مشکل جدی داره و روی لپ تاپ هیچ وی پی انی کارم رو راه نمی اندازه و هنوز پروازها برقرار نشده و من اینجا گیر کردم و هنوز واقعا نمیدونم که چه اتفاقی میفته؟ و هنوز برام سواله که چی برام باقی مونده؟

 

موافقین ۴ مخالفین ۰