۱ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

20 سال اول عمرم رو توی آبادان گذروندم؛ اونجا به دنیا اومدم و بزرگ شدم تا وقتی که دانشگاه قبول شدم. سال دوم درسم که سایه کرونا بالاخره رخت بست دانشگاهم هم حضوری شد و برای درس و زندگی رفتم کیش. دو سال بعدش رو بین کیش و آبادان در رفت و آمد بودم. تابستونا و تعطیلات عید برمیگشتم آبادان و سال آخر درسم که خانوادم نقل مکان کردن به تهران بین کیش و تهران در رفت و آمد بودم. بهار امسال ترم آخرم بود که جنگ شد و امتحانا افتاد شهریور ماه. شهریور برای امتحانا رفتم کیش و یکم هم بیشتر موندم، چون کیش خونه س.
اواسط مهرماه بالاخره دل کندم و اومدم تهران. از اواسط مهر تا امروز این طولانی ترین زمانیه که من به طور مداوم در تهران زندگی کردم و نه؛ عادت نکردم و دل نبستم و ریشه ندواندم. مدام یاد این جمله از اسلامی ندوشن می افتم که میگه: تهران مانند زنیست که پاهایش را روی هم میگرداند و سیگار کنت می کشد، عینک دودی میزند و ودکا لایم میخورد و بیکینی می پوشد و حمام آفتاب می گیرد. اما وقتی پای صحبتش بنشینید، از املی و سبک مغزی و حمق پرمدعایی و شلختگی و وراجی او، آدم تا سر حد مرگ ملول می شود.
کیش ولی من رو یاد "پاریس جشنی بیکران" ارنست همینگوی میندازه؛ "اگر بخت یارت بوده باشد تا در جوانی در پاریس زندگی کنی، باقی عمرت را هرجا که بگذرانی، با تو خواهد بود؛ چون پاریس، جشنی است بیکران."
هردو جوون بودیم؛ من وکیش. منم مثل همینگوی در پاریس سالهایی رو توی کیش گذروندم که در اون "تهیدست ترین و خوشبخت ترین" بودم.

شاید ولی  پریروز برای یکی از معدود دفعات ممنون بودم از تهران. آخرین پله برقی ایستگاه متروی تجریش رو می اومدم بالا و از کند بودن پله برقی عاجز بودم که آدم های روی پله برقی کناری نظرم رو جلب کردن. اون هایی که تازه وارد مترو شده بودن و از اولین پله برقی میرفتن پایین. لباس بعضی ها خیس بود. داشتم فکر میکردم یعنی داره بارون میباره؟ که بالاخره سردر مترو منظره بیرون نمایان شد و من برای اولین بار در زندگیم برف دیدم. توی آبادان برف نمیباره. توی کیش هم همینطور. و ما هم هیچ وقت زمستون ها سفر نمی رفتیم. برای اولین بار در بیست و چهار سالگی برف دیدم و واقعا شگفت انگیز بود. خیلی زیباتر از چیزی بود که تصور میکردم. هیچ ایده ای از رقص و چرخش با طمانینه قطرات برف توی هوا  قبل از سقوط آرومشون روی زمین نداشتم. برای مصاحبه با اسنپ رفته بودم تجریش. از ایستگاه مترو تجریش تا زعفرانیه چیزی حدود 20 دقیقه پیاده روی باید کرد که توی اون هوا شدنی نبود. سوار تاکسی شدم و تمام طول مسیر از پنجره مثل یک روستایی ساده و مسحور، به شهر زل زدم.

مصاحبه حدود 20 دقیقه طول کشید. نمیدونم این خوبه یا بد. اسنپ هم جای شگفت انگیزی بود. فضای کار بزرگ و روشن و شیک و پر جنب و جوش و زیبا بود. اینترنت داشتن. و من با شالی که فقط دور گردنم بود از هر دختر دیگه ای در اون برج با حجاب تر بودم. چشمم روشن شد. یه مقدار هم البته غمگین شدم.


مسیر برگشت رو قدم زدم و به شهری که سفیدپوش می شد چشم دوختم و موزیک گوش دادم.
به مترو که رسیدم یه ذرت مکزیکی خریدم و یه نخ سیگاری که توی پست یکی از شماها بهش اشاره شده بود و توی ذهنم مونده بود. می چسبید توی اون هوا. 520. با فیلتر قلبی.

نمیدونم نتیجه مصاحبه چی میشه. قطعا که دوست دارم در اسنپ کار کنم ولی این پوزیشن بخصوص رو دوست ندارم. ناراحت نمیشم اگه به مرحله بعدی دعوت نشم. خصوصا که ترجیح میدم حداقل تا اواخر بهمن قراردادی امضا نکنم. چون اواسط بهمن میرم کیش؛ نگفتم بهتون؟ میرم دنبال کارای فارغ التحصیلیم و خب شاید یکم هم بیشتر موندم... چون کیش خونه س.

موافقین ۷ مخالفین ۰