یک فصل از زندگیم تموم شد. نسترن بعد از آخرین امتحان کارشناسی ازم پرسید چه حسی داری؟ و من گفتم:" بی هویتی؛ تا دیروز "دانشجو" بودم؛ نقش و مسئولیت ها و دغدغه هام در جامعه مشخص بود. امروز دیگه هیچی نیستم." گفت:" الان دیگه مهندسی!" با تمسخر گفتم "آره! مهندس دوتا چایی بیار..." و بعد پقی زدم زیر خنده.
نمیخوام دستاوردام رو کوچیک بشمارم. یه مدت پیش، برای اپلای یه موقعیت کارآموزی تو سازمان برنامه جهانی غذای سازمان ملل متحد، تمام ذهنم و هرچی تو این چهار سال انجام داده بودم و بهدست آورده بودم و نیاورده بودم رو تو یه فایل ورد خالی کردم تا یه کاورلتر شخصی، عمیق و واقعی بنویسم.
و بعد، تو یه آن، تو یه لحظهی epiphanic، فهمیدم که واقعاً مسیر جالبی رو طی کردم. از تغییر مسیرم به مهندسی بعد از سه سال آمادگی برای کنکور تجربی و رشتههای علوم پزشکی و جنگی که با خانواده داشتم سر این داستان، و نتیجتاً افسردگی و بیست کیلو اضافهوزن و بیماریهای پوستی و التهابی و سقوط از جایگاه یکی از امیدهای مدرسهی تیزهوشان برای نتیجهی خوب تو کنکور، تا پاس نکردن چهار تا درس تخصصی تو امتحانات نهایی سال آخر و پاس نکردن یکیشون حتی تو شهریورماه و ثبتنام تو مدرسهی بزرگسالان برای دوباره امتحان دادن همون یه درس تو دیماه...
تا رسیدن به جایی که اولین TA پردیس دانشگاه تهران شدم، با اینکه همچین چیزی برای دانشجوهای کارشناسی تو دانشکدهی ما تعریف نشده بود و وجههی رسمی نداشت، و بعد در ترم آخرم هم TA درسی شدم که تنها درسی بود که تو کل دوران تحصیل دانشگاهیم افتاده بودم.
خرج کردن تمام پسانداز ناچیزی که از پول ماهیانهی محدودم جمع کرده بودم ـ پولی که حتی خرج زندگی دانشجوییم تو جزیرهی کیش رو هم بهسختی میداد ـ برای ورود به یه پروژهی تألیف کتاب تکست در زمینهی هوش مصنوعی و پزشکی.
از مدام سرچ کردن برای پیدا کردن موقعیتهای کارآموزی و خوندن رزومهی نخبههای شریف، تهران، امیرکبیر و المپیادیها، فقط برای اینکه یاد بگیرم چیکار میشه کرد که یه کاندیدای رقابتی بود و سرچ کردن و سرچ کردن و سرچ کردن تا رسیدن به یه موقعیت کارآموزی تو برنامه جهانی غذا سازمان ملل.
از بین بیش از 600 رزومه بین المللی شورت لیست شدم و مصاحبه رفتم. متاسفانه مصاحبه تکنیکال خیلی خوب پیش نرفت. فقط 5 نفر ظرفیت داشت این موقعیت و من واقعا میخواستمش. خیلی وقت بود هیچ چیزیو تو زندگیم انقدر نخواسته بودم. یه دوره 4 ماهه ریموت بود با ماهی 1000 دلار درآمد. مدام با خودم فکر میکردم که این پول زندگی منو عوض میکنه، البته تا قبل از اینکه مصاحبه تکنیکال رو گند نزده بودم. بعد از اون شب و روز به این فکر کردم که من واقعا اینو میخوام حتی بدون پول. حتی مجانی. فقط اسم سازمان ملل هم بیاد توی رزومه من برام کافیه. و خب همینم شد.
بهم آفر volunteership دادن. اون 5 نفر اینترن Paid ی که سوابق و تجربه بیشتری از من داشتن رو گرفتن ولی با این حال انگار قصه من انقدر تاثیرگذار بود که برای من هم جا باز کردن برای ورورد به این پروژه؛ منتهی بدون پول. کیمیا که توی آمریکا دانشجوی پست داک مهندسی بایومدیکاله بهم گفت این هنوزم شگفت انگیزه و اصلا کارآموزی حالت معمولش کار مجانی بدون پوله و کی میدونه، همونطور که این استثنا رو برات قائل شدن و توی مدیوم پروژه تغییراتی ایجاد کردن که تورو جا بدن شاید بعدا هم استثنائات دیگه ای قائل شدن. شاید بعد یک ماه انقدر راضی باشن ازت که موقعیتت رو به اینترن تغییر بدن. شاید اصلا درهای دیگه ای باز کنه برات این فرصت...
خوشحالم. ولی خب دیشب که با پدرم سر اینکه چرا بهم هزینه ثبت نام تافل رو نمیده که من قبل از اینکه معدود ظرفیت های باقی مونده ماه نوامبر پر بشه بتونم ثبت نام کنم بهم نگاه کرد و برای اولین بار در زندگی گفت "ندارم و در توانم نیست" دوباره به این فکر کردم که اون پول میتونست زندگی منو عوض کنه.
هنوز onboarding سازمان ملل شروع نشده و من این روزا دیگه رزومم رو برای هرچیزی که جابینجا و جاب ویژن تشخیص میده مناسب منه میفرستم بدون اینکه حتی تایتل پوزیشن و اسم شرکت رو بخونم. امروز دیجیکالا باهام تماس گرفت و من حموم بودم. فردا با یک شرکتی در زمینه طراحی و تامین نیروگاه های برق مصاحبه دارم و پس فردا تولدمه. 24 ساله میشم. به همین زودی.
بیست و چهار ساله میشم و احتمالا اولین هدف بیست و چهارسالگیم اینه که دفترچه یادداشت کوچیک سبزرنگمو باز کنم و روی جمله "من سال آینده تولد 25 سالگیم رو در جایی خارج از ایران جشن خواهم گرفت" یه خط محکم و پررنگ سیاه بکشم. مرثیه ای برای یک رویا.
ظهر ناهار خوردم، مایوم رو پوشیدم و حوله و ضد آفتاب و روغن و پادم رو برداشتم و رفتم پلاژ. آفتاب گرفتم، شاهد یه دعوا بودم و به غیبت ها گوش کردم و از نوازش آفتاب و موج دریا روی پوستم لذت بردم. یک ساعت و نیم بعد برگشتم خونه؛ موهای خیسم رو بالای سرم جمع کردم و یه تیشرت لانگ سفید پوشیدم. موزیک گذاشتم و دوباره مشغول آشپزی شدم. عدسی برای صبحونه چند روز آینده؛ و کته گوجه و فیله مرغ برای شام امشب.
تنها موندم در همون خوابگاهی که روز اول ورودم، همون لحظه اول از مواجه شدن با واقعیت زندگی در یک واحد ساختمونی به همراه 5 نفر دیگه به مرز سکته رسیدم. آخرین نفری بودم که در ابتدای ترم وارد خوابگاه شد و حالا هم آخرین نفری هستم که باقی مونده و هنوز به شهرش برنگشته.
زندگیم اخیرا شبیه به یک فصل از سریال Euphoria بوده؛ همونقدر ساختارشکنانه، غیرقابل پیش بینی، بی پروا، سیال و آزادانه . اکثر اوقات باورم نمیشه که این زندگی منه و حتی با اینکه هنوز تموم نشده و دارم زندگیش میکنم، دلم گاهی براش تنگ میشه.
در یک ماه و نیم گذشته اکثر وقتم رو با پارسا و شروین توی باشگاه بیلیارد پارسا گذروندم. فضای باشگاه بیلیارد پارسا درست شبیه به کلاب های مخفی پشت درهای بسته توی فیلم هاست. برای وارد شدن بهش باید از یک مسیر باریک خیس تاریک خودت رو به پشت هتلی که متعلق به پدربزرگ پارساست برسونی، یک پرده پلاستیکی سنگین رو کنار بزنی و چند قدمی در یک فضای خیلی تاریک قدم بزنی تا به در شیشه ای باشگاه بیلیارد برسی و بعد به محض بازکردن در با هوای خنک، موزیک خوب، بوی سیگار و صدای ضربه چوب های بیلیارد به شار ها مواجه بشی.
من صوفیا و نسترن رو با پارسا و شروین آشنا کردم و اینجا باهم بیلیارد بازی کردیم، نوشیدیم، سیگار کشیدیم، شطرنج و تخته و ps بازی کردیم، حرف زدیم، غذا خوردیم، خندیدیم، غیبت مشتری های ثابت رو کردیم و شاهد دراماهاشون بودیم، خودمون دراما ساختیم، از باشگاه زدیم بیرون و خودمون رو به کنار دریا رسوندیم و زندگی کردیم.
فقط 3 هفته به فارغ التحصیلیم مونده بود که جنگ شد و حالا هم همه چیز به حالت تعلیق در اومده تا شهریور. روزای آخر وقتی هنوز خبر غیرمنتظره آتش بس نیومده بود، کم کم داشتم یک سبک زندگی جدید برای خودم و طول مدت نامعلومی که قرار بود در جزیره باشم تعریف میکردم؛ از خودم پرسیدم "چی برام باقی مونده؟" بدون دانشگاه و اینترنت و کورس های آنلاینی که باید میگذروندم؟ و بعد به این نتیجه رسیدم که دریا برام باقی می مونه، دوچرخه های مجانی دانشگاه که میتونستم دوباره باهاشون دور تا دور جزیره کیش رو برای بار سوم و یا بیشتر دوچرخه سواری کنم، دویدن از خونه تا دریا ( هرچند که آخرین کاری بود که دلم میخواست در این گرما انجام بدم)، اتاق موسیقی دانشگاه و تلاش برای خودآموز یادگرفتن پیانو با هرچی که توی آپارات پیدا میشه، زبان خوندن و ثبت و ضبط کردن روزمرگی هام. شرایط جنگی و این حقیقت تلخ که من هیچ پس اندازی ندارم که بتونم اگر شرایط پیچیده شد و یا خدایی نکرده اتفاقی برای خانوادم افتاد ازش استفاده کنم باعث شد که خیلی جدی به پیدا کردن کار هم فکر کنم.
خداروشکر که درست یک روز بعد از این تفکر و تعقل جدی آتش بس شد و حالا میتونم نه تنها سبک زندگی ای که برای دوران جنگ مدنظرم بود رو پیش نبرم که حتی سبک زندگی غیر جنگی رو هم پیش نبرم و با خیال راحت فقط بخوابم و اینستاگرام رو بالا پایین کنم.
جنگ (موقتا؟) تموم شده اما سایه "چه اتفاقی میفته؟" هنوز روی زندگی من هست. نه با خیال راحت میتونم به بهانه جنگ به تقریبا هیچ کاری نکردن ادامه بدم و نه میتونم رویه سابق رو پیش بگیرم و دوباره توی مسیر قرار بگیرم، هنوز اینترنت من مشکل جدی داره و روی لپ تاپ هیچ وی پی انی کارم رو راه نمی اندازه و هنوز پروازها برقرار نشده و من اینجا گیر کردم و هنوز واقعا نمیدونم که چه اتفاقی میفته؟ و هنوز برام سواله که چی برام باقی مونده؟
ساعت ۴ و ۵۵ دقیقه صبحه و من مثل تمام هفته گذشته و شاید حتی دو هفته گذشته تمام شب بیدار موندم. یک بار توی توییتر نوشتم تمام شب بیدار موندن و شاهد طلوع آفتاب و سکوت صبح بودن حس عجیبی رو در من برمی انگیزه؛ انگار که تمام انسان ها وارد فردا شدن و من در دیروز جا موندم.
توی تراس ایستادم و در گرگ و میش صبح و حین شنیدن صدای پرنده ها سیگارم رو با فندک طلاییم روشن میکنم. فندکم رو دوست ندارم؛ طلایی رنگ من نیست. توی تعطیلات نوروز از آبادان گرفتمش، از یه سوپرمارکتی که فقط همین مدل و طرح رو داشت و تا فرسنگ ها دورتر سوپرمارکت دیگه ای نبود.
از مغازه که بیرون اومدم با خودم عهد بستم که فقط تا پایان سفر نگهش دارم که کارم رو راه بندازه و قبل از برگشتن به تهران بندازمش. انگار که روی دوشم سنگینی میکرد. تمام اون "سفر" روی دوشم سنگینی میکرد. دلم نمیخواست به اون شهر برگردم و تمام تلاشم رو کردم که مامان و بابا رو مجاب کنم بذارن من تنها تهران بمونم و موفق نشدم.
نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم فقط یکم بیشتر فندکمو نگه دارم.
یکی از شبای اولی که برگشتم کیش با شایان آشنا شدم، مسافر بود و با سه تا از دوستای پسرش اومده بود. روزی که آشنا شدیم شبش با دوستاش قصد داشتن برای شام برن یکی از این رستوران های دیجی دار و من رو هم دعوت کرد. رفتم و دیدم دوتا دختر دیگه هم سر میز نشستن، هم سن و سال من و دخترهای ساده ای بودن؛تمام تلاششون رو البته کرده بودن که اینطور به نظر نیان. خودم رو به جمع معرفی کردم وکنار شایان نشستم، شایان گفت که دوستاش اتفاقی از روی استوری اینستاگرام یکی از دخترا فهمیدن اوناهم کیشن و دعوتشون کردن برای شام. اسم یکیشون ملیکا بود، اسم اون یکی رو یادم نمیاد. یکم که از شب گذشت ملیکا فندکمو از روی میز برداشت، سیگارشو روشن کرد و بعد یک نگاهی به فندک انداخت و توی هوا تکونش داد و پرسید: "این فندک کیه؟"
گفتم مال منه. ابروهاشو داد بالا و گفت چه خوشکله! با لباست سته!
کت خردلی رنگ دست بافت تبتیم تنم بود. ترم پیش خریدمش برای مهمونی فارغ التحصیلی ای که با همخونه هام گرفتیم که ترم آخرشون بود. با یه نیم تنه مشکی پوشیدمش و یه دامن کوتاه چرم مشکی و جوراب شلواری های نازک مشکی.
عصر روز مهمونی که برای انجام چندتا کار و سفارش شام مهمونی از خونه زده بودم بیرون چشمم بهش خورد و خریدمش. یکم قبل تر از اینکه توی ویترین مغازه ببینمش و منو مجذوب خودش کنه توی یه مغازه دیگه داشتم سر قیمت یه شومیز یک میلیون تومنی با فروشنده چونه میزدم؛ سر قیمت به توافق نرسیدیم و من از مغازه زدم بیرون. 10 دقیقه بعد چهار برابر قیمت اون شومیز کارت کشیدم که این کتو داشته باشم.
حرف ملیکا بهم برخورد. کت و فندکم هیچ شباهتی به هم ندارن. کتم خود خود منه. خود من در قامت یک لباس. ولی فندکم من نیستم و منو یاد اون سفر اجباری به شهری که دوستش ندارم و تمام عمر میخواستم ازش فرار کنم مینداخت.
در واکنش به حرف ملیکا لبخند زدم و سعی کردم حواسم رو پرت شایان کنم. شایان. با خودم فکر کردم که چه خوبه آدم نکستش هم اسم اکسش باشه؛ دیگه لازم نیست حین معاشقه و لای آه و ناله ها نگران به زبون آوردن اسم اکست باشی.
خیلی زود شروع کرد به ابراز محبت و احساسات. دستم رو محکم توی دستش فشار میداد و مدام محو تماشا کردنم می شد. ازم پرسید تو به قسمت اعتقاد داری؟ لبخند زدم و سرم رو آروم به چپ و راست تکون دادم و گفتم نه. گفت "حس میکنم تمام این سفر برای این بوده که با تو آشنا بشم؛ من یه کاری میکنم که تو به قسمت اعتقاد پیدا کنی." قهقه می زدم توی دلم. اولین بار نبود که حرف هایی شبیه به این رو می شنیدم. یاد گرفته بودم که جدی نگیرم؛ خصوصا وقتی از دهن یک مسافر در میاد. میدونستم به محض اینکه برگرده تهران، همین که پاشو روی پله های هواپیما بذاره و هوای تهران بخوره به سرش همه چیز تموم میشه. حتی اگه حسی که داره حقیقت داشته باشه، به محض برگشتن به خونه رنگ می بازه.
پس چرا اونجا بودم؟ چرا دستم توی دستش بود؟ چون این یه بازیه؛ یه بازی ای که من خیلی خوب بلدم.
16، 17 سالم که بود یه جایی ته اینترنت یه چت روم بی نام و نشون پیدا کرده بودم که به طرز عجیبی همیشه آدمای زیادی اونجا آنلاین بودن. اسم کاربریم همیشه یا "آهوی عور" بود یا "دختر لخت روی تخت" آهوی عور چون این شعر براهنی رو دوست داشتم؛ آهو که عور روی سینه من می افتد، آهو که عور... تو شانه بزن.
"دختر لخت روی تخت" هم چون تصویرش رو دوست داشتم؛ توی ذهنم تصویرش مثل تماشای یه دختر برهنه از لابه لای در نیمه باز اتاق توی گرمای ظهر یه روز تابستونی بود. درحالی که چراغ های اتاق خاموشه، اما فضا از نور گرم خورشید روشنه و توی رد نوری که تو هواست میشه رقص ذرات گرد و غبار رو دید.
و خب دلیل دیگه ای که برای این انتخاب داشتم هم این بود که توجه رو جلب می کرد.
توی اسم تنوع ایجاد نمیکردم اما با هر آدمی یک شخص متفاوت بودم. طی هر مکالمه ای یک داستان متفاوت از خودم روایت میکردم؛ گاهی یه معلم 53 ساله بازنشسته بودم که شوهرش با یک دختر 26 ساله بهش خیانت کرده بود؛ مرد دیگه با همسرش زندگی نمیکرد، اما به طلاق هم رضایت نمیداد. گاهی یه دختر 15 ساله بودم که لپ تاپ خواهرش رو باز کرده و با صفحه چت روم مواجه شده و از روی کنجکاوی اونجاست. گاهی یک پزشک بودم، گاهی یک روانشناس، گاهی مهندس، گاهی نویسنده، گاهی یک دانشجوی اخراجی.
راه فرارم بود این معاشرت با آدم هایی که نه گذشته ای باهاشون داشتم و نه آینده ای.
حالا دوباره دارم همون کار رو میکنم. با آدم ها آشنا میشم، معاشرت می کنم، برای مدتی از جهان خودم فاصله میگیرم و توی قصه اون ها غرق میشم، لذت میبرم و رها میکنم.
یک بدی ای داشت این بازی و اونم این بود که گاهی آدم ها از روی اسم کاربریم که به ندرت تغییر میدادم من رو دوباره پیدا میکردند و ابراز دلتنگی و حتی علاقه میکردن و پیش می اومد که می گفتن بعد از اون مکالمه هر روز آنلاین شدن به امید دوباره صحبت کردن با من. و اکثرا درخواست ارتباط در جایی به جز چت روم رو میکردن. ناراحت میشدم براشون؛ قصه ای که براشون ساخته بودم رو یادم نمی اومد و نمیتونستم دوباره همون آدمی باشم که برای اون ها بودم.
شایان برگشت به تهران و همه چیز درست همونطور که انتظار داشتم پیش رفت. یکی دوباره صحبت کردیم و بعد دیگه نه من پیام دادم و نه اون.
گاهی وقتا فکر میکنم اگه بازی هیچ وقت تموم نشه چی؟ اگه هرچی دکمه ضربدر روی دسته رو بزنم از بازی نره بیرون؟ اگه هی خودم رو عمدا با سرعت بکوبم توی دیوار و هربار دوباره بازی ری استارت بشه و من برای بار هزارم پشت خط شروع باشم چی؟ اگه یکی با من بازی کنه چی؟
مگه نکردن؟
یک بار توی توییتر نوشتم تمام شب بیدار موندن و شاهد طلوع آفتاب و سکوت صبح بودن حس عجیبی رو در من برمی انگیزه؛ انگار که تمام انسان ها وارد فردا شدن و من در دیروز جا موندم. حالا دیگه نمیدونم کجا جا موندم. دیروز؟ یک هفته پیش و آخرین باری که شب خوابیدم؟ گرمای ظهر آبادان دم سوپرمارکت با یک فندک طلایی نو توی دستم؟ نمیدونم. دلم برای شایان تنگ میشه.
باید بخوابم. ولی اگر تو مرا نخوابانی، من هم نمیخوابانمم. من هیچگاه نمیخوابم؛ از هوش میروم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش میروم.
فروردین 1403:
برای تعطیلات عید برگشته بودم خونه؛ یه برنامه دو "از صفر تا 5 کیلومتر" داشتم و میخواستم توی محیط اطراف خونه اجراییش کنم. میدونستم تابستون که بعد ترم زوج برگردم، هم در گرمای آبادان دیگه دویدن شدنی نیست، و هم درگیر اسباب کشی خواهیم بود. پس یه تیر و دو نشون بود؛ آخرین فرصت کشف منطقه سرسبزی که تقریبا علی رغم اینکه تمام عمرم رو اونجا بزرگ شده بودم نمیشناختمش؛ و عادت به دویدن ( پسِ ذهنم فکر میکردم شاید بتونم خودم رو به ماراتن دی ماه کیش هم برسونم و 15 کیلومتر بدوام؛ که نتونستم.)
اواخر اسفند بود که "ن" پیام داده بود و بهم گفت که تصمیم گرفته که برگرده به اکسش و نمیتونیم دیگه در ارتباط باشیم و ازم حلالیت طلبیده بود. توی سرم جیغ میزدم، ولی در جواب نوشتم: " خوشحالی تو خوشحالی منه؛ خدانگهدار."
حین دویدن هام خیلی بهش فکر میکردم. که چرا حرف هام رو نزدم؟ گله هام رو نکردم؟چرا فحش ندادم؟ چرا نگفتم نرو؟
برنامه دو رو کامل انجام دادم؛ تا روز آخر. جزو معدود برنامه های زندگیم بود که به انتها رسوندم. اولین دز گارداسیلم رو هم زدم.
اردیبهشت 1403:
اواخر فروردین برگشتم کیش؛ طبق معمول عمدا زودتر از همخونه هام برگشتم؛ میتونستم تا قبل از اینکه همخونه هام بیان برای چند روز توی جزیره کیش یه خونه مجردی تمیز داشته باشم و تنها و مستقل زندگی کنم و نمیخواستم این فرصت رو از دست بدم. دوباره بعد از یک ماه زندگی پر از محدودیت همراه با خانواده حس میکردم زندم. یک دختر 22 ساله آزاد و رهام و هیچ چیز جلودارم نیست و اون بیرون پر از فرصت و چیزای جالب برای کشفه؛ و این جادوی کیشه.
موهام رو آلبالویی رنگ کرده بودم و آماده بودم برای زدن تمام استایلایی که هیچ جای دیگه در ایران نمی شد ( تیشرت و شلوار، بدون حس کردن مداوم شالی که دور گردن افتاده.)
ولی احساسم این بار عمر طولانی ای نداشت؛ خیلی زود افسردگی و تاریکی تنهایی و سکوت بهم چیره شد. به "ن" فکر میکردم و گریه میکردم. خیلی زود حوصلم سر رفت.
بعد از مدت ها دوباره دیتینگ اپ نصب کردم؛ صرفا برای اینکه دیت کردن و هم صحبتی با آدما باعث بشه از توی ذهنم بیام بیرون. هیچ انتظار خاصی نداشتم و اصلا دلم هم نمیخواست بعد از "ن" یه فرصت دیگه به آدمی که توی این فضا باهاش آشنا شدم بدم.
اینبار "ش" اولین دیت من بود؛ و خیلی زود تصمیم گرفتم که آخریش باشه و اپ رو پاک کردم.
"ش" خیلی درونگرا بود ولی ما حرفای زیادی برای گفتن داشتیم.27 ساله بود، صبح ها سرباز بود و ظهرها مدیر آی تی یک جایی که ترجیح میدم اسم نبرم. سربازی خیلی بهش سخت و سنگین میگذشت و حجم کاراش در شرکت انقدر زیاد بود که بعضی شب ها تا 2 یا 3 صبح اونجا می موند (البته تا قبل از اینکه با من آشنا بشه.) یه خواهر داشت که از قضا هم دانشگاهی من بود. مادرش متخصص زنان بود و پدرش شخص مهمی بود( که البته من این رو خیلی بعدا فهمیدم.) دوتا لیسانس گرفته بود؛ لیسانس اولش مهندسی مواد در دانشگاه شیراز و دومی مهندسی کامپیوتر. اهل کتاب بود و توی ماشین پادکست های فوتبالی به زبان انگلیسی گوش میداد و در جهان کمتر چیزی به اندازه تیم مورد علاقه ش براش مهم بود. ظاهرش همیشه آروم بود ولی توی ذهنش همیشه چیزهایی بود که خیلی اذیتش میکرد. رابطه پیچیده ای با خانوادش داشت و ما خیلی اشتراکات زیادی داشتیم. یکبار بهم گفت که " تو خود منی؛ دقیقا ورژن دختر منی. فقط صدات قشنگ تره."
اولین دیتمون یکی از زیباترین دیت هایی بود که تجربه کردم؛ توی کافه سفارشمون رو دادیم؛ من آمریکانو و یه کوکی شکلاتی و اون V60. پشت میز نشستیم و بعد یه اسمال تاک کوچیک؛ پیشنهاد داد که یه بازی بکنیم؛ توی این بازی نوبتی یه حدس راجع به همدیگه بزنیم و بعد طرف مقابل بگه که این حدس درسته یا نه. حدس های دقیقی می زد راجع به من. احساس نزدیکی خاصی کردم باهاش در همون دیدار اول و حس کردم خیلی وقته که میشناسمش. یه جایی نزدیک به اواخر دیدار وقتی داشت یه خاطره تعریف میکرد زل زده بودم توی چشمای روشن عینکیش و فکر کردم که "خودشه." ... پیداش کردم.
دیدار سوم یا چهارم بود که حین رسوندن من به خونه ازم اجازه گرفت دستم رو بگیره. دستم رو با انگشت شستش نوازش میکرد و من حتی یادم میاد که چه موزیکی پخش می شد. وقتی که رسیدیم. حین خداحافظی، ازم پرسید یه کاری بکنم ناراحت نمیشی؟ با اینکه میتونستم حدس بزنم منظورش چیه با یک چهره مثلا کنجکاو پرسیدم چیکار؟ خم شد و آروم و کوتاه و کوچیک لب هام رو بوسید و وقتی ازم جدا شد زمزمه کرد:" این کار."
من با اینکه انتظارش رو داشتم، بهتم زده بود. میدونستم قراره همدیگه رو ببوسیم ولی نمیدونستم که اون بوسه همچین احساسی رو در من بر می انگیزه. چند لحظه بهت زده بهش خیره شدم و بعد به سمتش خم شدم و این بار من بوسیدمش. و بعد دوباره اون و بعد دوباره من.
خرداد 1403:
"ش" به من بیلیارد یاد داد و یه روز صبح زود مجبورم کرد که برم ساحل مرجان (جایی که از خونه من خیلی دور بود و دقیقا نقطه مقابل من بود و اون طرف جزیره) و از کلوپ های غواصی اونجا شرایط و هزینه رو بپرسم؛ چون بهش گفته بودم این تجربه ایه که خیلی خیلی دلم میخواد قبل از اینکه درسم تموم بشه و کیش رو ترک کنم داشته باشم؛ آموزش غواصی ببینم و مدرکش رو بگیرم. هزینه کلاس و مدرک 15 تومن بود و خیلی برام سنگین بود( هنوزم هست) بهم پیشنهاد داد که این مبلغ رو بهم قرض بده. من نپذیرفتم و غواصی به حالت تعلیق در اومد.
بهم کتاب از دو که حرف میزنم از چی حرف میزنم موراکامی رو قرض داد و هر از چندگاهی بهم یادآوری می کرد که اپلای کردن برای اینترنشیپ های تابستون رو جدی بگیرم و پشت گوش نندازم؛ چون یکبار که ازم پرسیده بود چه چیزی عمیقا خوشحالم میکنه و من جواب داده بودم که یک ریسرچ اینترنشیپ خارج از کشور قبول بشم.
بهش گفته بودم که گواهی نامه گرفتم ولی هیچ وقت فرصت نشد که رانندگی کنم. یه شب که بیرون بودیم خودشو به یکی از جاده های خلوت اطراف جزیره رسوند؛ زد کنار، پیاده شد و گفت تو بشین.
بعد از اون رانندگی کردن من در جاده های خلوت اطراف جزیره تبدیل شد به یکی از روتین هامون. من رانندگی میکردم، موزیک گوش میدادیم و حرف میزدیم. اوایل فرمون رو دو دستی میگرفتم و برای اینکه یادم بده با یک دست رانندگی کنم دست راستم رو دو دستی توی دست هاش میگرفت و نوازش میکرد. عاشق این حرکتش بودم. دو دستی گرفتن دستم توی دستهاش.
اما همیشه همه چیز به این زیبایی نبود؛ "ش" اکثر اوقات از مشکلاتش توی محل کار و یا محیط سربازیش و یا مسائل تخصصی مربوط به پروژه هایی که روشون کار میکرد میگفت و من حس میکردم که حرف زیادی در مقابل ندارم برای گفتن. احساس میکردم در مقایسه با اون دغدغه های زندگی من که خلاصه می شد توی نمراتم توی دانشگاه و دراماهام با همخونه هام سخیف و بی اهمیت و بچه گانس.
من آدم غمگینی هستم؛ همیشه بودم. من حتی کودک خیلی خوشحالی هم نبودم. "ش" هم دقیقا مثل من بود. اکثر اوقات فضای غالب مکالمات و وقت گذرونی هامون فضای خوشحال و شادی نبود و یک هاله سرد آبی روی مکالمات و اوقاتمون سایه مینداخت. انگار که ما تاریکی همدیگه رو بیشتر روی سطح می آوردیم.
با "ن" اینطور نبود. "ن" آدم سطحی ای بود. یک پسر هودی و شلوارک و کتونی جردن پوش پولدار و خوشحال بود که هرچیزی در زندگی خواسته بود براش فراهم شده بود. اون رو چیزهایی مثل نم نم بارون یا خانوادش یا قسمت جدید سریال های نمایش خانگی خیلی خوشحال میکرد و من با اینکه همیشه کمبود مکالمات عمیق رو در ارتباطمون حس میکردم اما در کنارش خوشحال بودم. اون من رو تعدیل میکرد و از توی سرم بیرون می آورد.
با "ش" متفاوت بود. "ش" من رو غمگین میکرد و احتمالا من هم متقابلا همینطور. دوبار خواستم که رابطه رو تموم کنم؛ یکبار وقتی که یکی از همون روز های اول حرف از مهاجرت دوتایی و ازدواج شد و من ترسیدم. الان که بهش فکر میکنم خیلی به نظرم خنده دار میاد؛ این اولین بار بود که یک مرد من رو برای ک*کلک نمی خواست و من علی رغم اینکه خوشحال بشم ترسیدم.
بهش گفتم من آمادگی یک ارتباط جدی متعهدانه رو ندارم. گفتم که من از یک فضای خیلی بسته و خانواده سنتی اومدم و قبل از دانشگاه حتی یک گوشی موبایل هم نداشتم. از خونه و خانواده ای میام که در اون بیرون رفتن از خونه بدون اینکه کار مهمی برای انجام داشته باشی و صرفا برای دیدن دوست و وقت گذرونی، بی معنی بود. گفتم که حس میکنم تازه به دنیا اومدم، نمیدونم از یک رابطه دقیقا چی میخوام و یا پارتنر ایده آلم چه معیارهایی باید داشته باشه. گفتم که نمیخوام سرمایه گذاری خیلی خاصی رو رابطمون بکنی و این خیلی مسئولیت سنگینیه روی دوش من و اگه هدفت خیلی جدیه، من احتمالا گزینه مناسب تو نیستم.
"ش" از من خواست که همدیگه رو برای آخرین بار ببینیم و حرف بزنیم و توی اون دیدار متقاعدم کرد که رابطه رو تموم نکنم. بهم گفت که سعی میکنه دیگه از آینده حرف نزنه تا وقتی که من به این رابطه مطمئن بشم.
دومین بار رو درست یادم نمیاد؛ نوشتم و بعد پاک کردم چون حس کردم به اونچه که واقعا رخ داده وفادار نبودم. برای نوشتنش باید برم چت هامون رو دقیق بخونم و نمیتونم.
در هر صورت در دومین بار هم "ش" من رو متقاعد که رابطه رو تموم نکنم و یه شانس دیگه بدم.
به طور کل احساس خوب و آرومی داشتم کنارش. هرچند که خیلی خوشحال نبودم اما خود خودم بودم. یکبار توی ماشین بهش گفتم:
"خیلی بچه بودم که PS1 داشتم و این تنها ورژن PS بود که در تمام زندگیم داشتم. یه بازی داشتیم که یه مسابقه ماشین سواری بود و لحظه ای که شروع می شد، همراه با چندین ماشین دیگه پشت خط شروع مسابقه بودی و بعد صدای شمارش معکوس می اومد و سوت شروع زده می شد و باید با سرعت راه می افتادی به سمت خط پایان. توی مسیر مسابقه خیلی وقتا ممکن بود بخوری به در و دیوار و باید دنده عقب می گرفتی و دوباره توی جاده قرار می گرفتی و به مسیر ادامه می دادی، توی این دنده عقب گرفتنا و چرخیدنا پیش می اومد که گاهی وارد جاده دیگه ای بشی یا توی همون مسیر مسابقه شروع کنی به برعکس رفتن. اینجور وقتا دسته پلی استیشن شروع می کرد به لرزیدن؛ و تا لحظه ای که تو دوباره توی مسیر درست قرار نگرفتی می لرزید.
از زمان کوتاهی که به سن دیت کردن و شرایط و امکانش رسیدم، و موقعیت هایی برام پیش اومده و با چندنفری معاشرت کردم، هربار حس میکردم که دستهه داره توی دستم میلرزه.
و بهم میگه این نیست. این درست نیست. این اشتباهه. برگرد. با تو اولین باره که همچین احساسی ندارم."
لبخند روی لبش بعد از شنیدن این حرف رو هنوز یادمه. توی آسمون ها سیر میکرد.
تمام این مدت آشنایی ما زمانی رخ داد که پدر "ش" تهران بود و حضور نداشت. دو هفته آخر رابطه؛ پدرش برگشته بود و همه چیز به یکباره عوض شد. "ش" کم حرف و بی حوصله شده بود و تمام وقت از عود کردن میگرنش شکایت میکرد. یکی از همون روزا بهم گفت که بعد یک مدت خیلی طولانی دوباره ار تراپیستش وقت گرفته. و بالاخره یه شب من رو برد کنار ساحل و از این گفت که چقدر حس میکنه اونجایی که باید در 27 سالگی باشه نیست و چقدر حس میکنه زمان از دست داده و درحال درجا زدنه. از این میگفت که اگه بتونه سربازیشو منتقل کنه، از محل کارش استعفا میده و میره تهران چون حس میکنه به انتهای پتانسیل این شهر رسیده و دیگه بیشتر از این اینجا موندن به نفعش نیست.
تمام مدت در سکوت بهش گوش دادم و وقتی حرفاش تموم شد و حرفی از جدایی نزد گفتم" راستش من خودم رو آماده کرده بودم که بگی نمیخوای باهام ادامه بدی."
جواب داد که "راستش بهش فکر کردم. ولی بعد تصمیم گرفتم که نه." قلبم ترک خورد. زورم گرفته بود از حرفش گفتم میتونی تمومش کنی اگه بخوای. بالاخره باید یه چیزیو تغییر بدی اگه دنبال یک شیوه متفاوتی و فکر میکنم که این رابطه کم هزینه ترینشه. ما حتی اونقدر باهم نبودیم که یک پیوند عاطفی سفت و سختی هم شکل گرفته باشه.
این حرفو زدم و منتظر موندم. منتظر موندم که بهم بگه اشتباه می کنی و اینطور نیست. بهم بگه که حاضر نیست به این سادگی از دستم بده.
جواب داد" نمیخوام تو برای من تصمیم بگیری در این باره."
جوابی نبود که دلم میخواست؛ ولی بغلش کردم و سعی کردم حرفای امیدبخش بزنم. کمی بعد هم برگشتیم خونه.
تمام فردا جواب پیام ها و تماسام رو نداد. عصر رفتم محل کارش. دم در دفترش ایستادم و پشت سرهم تماس گرفتم باهاش. بعد از 40 دقیقه یا شاید یک ساعت توی واتساپ بهم ویس داد و گفت خیلی سرش درد میکرد و زودتر رفته خونه و خوابیده و گوشیش رو هم گذاشته بوده روی airplane mode. و ادامه داد که فکر نمیکنم بتونیم ادامه بدیم.
دومین دز گارداسیلم رو هم توی این ماه و در کیش زدم.
توی سرچ هام هم اساتید دپارتمان ece و هم دپارتمان cs رو چک میکنم؛ امسال دیر شروع کردم؛ اما اگه این پروژه برای سال آینده تمدید شد، دپارتمان های صنایع، Biological Engineering, Cognitive science و یکی دوتا دپارتمان دیگه رو هم دوست دارم سرچ کنم. لابه لای سرچ هام و خوندن پروژه ها متوجه شدم که به پروژه های دپارتمان Electrical and Computer Engineering علاقه بیشتری دارم؛ البته دانشگاه به دانشگاه متفاوته اما معمولا پروژه های دپارتمان کامپیوتر ساینس نسبت به کامپیوتر انجینیرینگ تئوری تر، ریاضیاتی تر و ابسترکت تر هستن و کمتر برام جالبن. راستش هنوز مطمئن نیستم دقیقا به چی علاقه دارم اما تقریبا میتونم تشخیص بدم که به چه چیزهایی علاقه ندارم. معمولا چیزای پروداکتی و ریسرچ های پرکتیکال و محصول محور بیشتر چشمم رو میگیرن؛ به نوروساینس خیلی علاقه دارم ولی بیشتر اون ساید مهندسیش و نه ساینسش ( Neurotechnology, BCI و...) مثلا Assistive Communication و Movment restoration. اما خیلی مطمئن نیستم که بخوام از رشته خودم فاصله بگیرم و مدرک بعدیم رو از دپارتمانی غیر از کامپیوتر ساینس یا انجینیرینگ بگیرم؛ ایده آلم اینه که توی همین دوتا دپارتمان بگردم و استادی رو پیدا کنم که داره روی یه پروژه نوروساینسی یا حتی نوروساینس هم نه ولی محصول محور کار میکنه. یه دوست پزشکی هم دارم که خیلی داره وسوسم میکنه که برم سمت دارو و داروسازی و دراگ دیزاین با هوش مصنوعی و میگه پول خوبی توش هست.
این پروگرم مستر توی دانشگاه EPFL سوئیس هم خیلی چشمم رو گرفته. هرجا حس میکنم سردرگم یا overwhelmed شذم میرم چارت درساش رو نگاه میکنم و لذت میبرم. به این فکر میکنم که چقدر مسیر آکادمیکی که طی میکنم قشنگ میشه اگه با لیسانس مهندسی کامپیوتر این مستر بخصوص رو بگیرم و طی اون مدت رزومم رو قوی کنم برای Phd هوش مصنوعی توی تاپ 10. اگه بتونم این مستر رو با ماینور entrepreneurship بگیرم و برای phd دوباره برم سمت AI که دیگه اصلا وا ویلا. فکر skill setی که توی این مسیر میتونم بسازم من رو به وجد میاره. تمام چیزهایی که بهشون علاقه دارم در یک باکس. اما خب از طرفی مطمئن نیستم چه فرصت های متفاوتی جلوم میذاره اگه مستقیم برای دایرکت Phd اپلای نکنم و قدم در این مسیر بذارم. آیا ارزشش رو داره؟ خصوصا وقتی تقریبا مطمئنم سوئیس مقصد نهاییم نمیتونه باشه و بعد از اتمام درسم باید دوباره بار سفر ببندم.
این ایده که برم اروپا مستر بخونم و توی اون مدت رزومم رو برای یه دانشگاه خوب آمریکایی قوی کنم و همزمان اروپا رو هم بگردم خیلی ایده قشنگیه. ایده پر طرفداری هم هست. ولی واقع بینانه بخوای نگاه کنی مگه آدم چقدر انرژی و توان برای دوباره از نو زندگی چیدن تو یه جای جدید و دوباره کانکشن ساختن داره؟ از طرفی هم این حرفا واقعا خنده داره چون EPFL کم دانشگاهی نیست. رزومه من هم اصلا در این حد و اندازه ها نیست.
نمیدونم واقعا. من حتی هنوز امتحان زبان هم ندادم. قسمت کمالگرای وجودم هم هی داره تو گوشم میخونه که وقتی تقریبا هیچ چیز سرجاش نیست چه عجله ای حالا هست که بخوای بک تو بک بری؟ اونم وقتی این ترم 24 واحد درس برداشتی. اونم وقتی که برای ترم آیندت که قراره ترم آخرت باشه 23 واحد درس می مونه! اصلا مطمئنی که 8 ترمه تموم میکنی؟ حواست هست که باید معدل الف بشی این ترم که بتونی 8 ترمه تموم کنی؟ حواست هست که نه تنها باید معدل الف بشی که تو با این معدل کلی که روی مرز الف بودن یا نبودنه باید دو ترم آینده رو با معدل 18.5 به اتمام برسونی تا در نهایت لیسانست رو با معدل الف بگیری؟ اصلا چرا میخوای 8 ترمه تموم کنی؟ 9 ترمه تموم کن و اینطوری حداقل مطمئنی معدل لیسانست همونی میشه که میخوای.
درست رو سر فرصت با معدل خوب توی 9 ترم تموم کن؛ با واحدای کمتر توی 3 ترم آینده میتونی تمرکزت رو بذاری رو قوی کردن رزومت و سال دیگه همین موقع با اعتماد به نفس بالاتر و شناخت بیشتر از خودت اقدام کنی.
وقتی می نویسمش حتی منطقی تر هم به نظر میاد ولی از طرفی هم میدونم که تمام این حرفا یه "از شنبه" دیگه س و من واقعا به یه از شنبه دیگه توی زندگیم احتیاج ندارم. به اندازه کافی این مایندست منو در زندگی عقب انداخته. هیچ وقت قرار نیست همه چیز برای شروع پرفکت باشه و اون لحظه ایده آل هیچ وقت از راه نمیرسه. امیدوارم که بعدا نفهمم این تنها دفعه ای بود که برخلاف تصورم "از شنبه" تصمیم درست تری می تونست باشه.
مدام به این فکر میکنم که کجا هستم و چه مسیری رو باید طی کنم که از A برسم به B. سوال منطقی ای به نظر میرسه؛ اما وقتی به پشت سر نگاه می کنم و میبینم که مسیری که طی کردم، بیشتر از اینکه حاصل "تلاش" برای رسیدن از A به B باشه صرفا سیر منطقی رویداد ها با مجاهدت حداقلی بوده با خودم فکر می کنم که من نیاز به چالشی دارم که هر وقت دیگه هرجای زندگی گیر کردم بتونم به این موفقیت و دیسیپلین آویزون بشم و بگم "اون رو تونستم، پس اینم میتونم."؛ پس یک کاغذ میذارم جلوم تا این ایدمو با جزئیات بیشتر روی کاغذ بیارم و بعد میبینم که دوباره سوال مثل دیروز و پریروز و روز قبل تر، اینه که کجا هستم؟ و چه مسیری رو باید طی کنم که از A به B برسم.
دلسرد کننده ست یادآوری این که انگار در اغلب مواقع معلول اتفاقات بودم در زندگی. شایدم دارم خیلی سخت میگیرم.
این بار برنامه ریزی کردن برای مرحله بعدی یک تفاوتی با تمام دفعات قبل داره و اون اینه که مطمئن نیستم که این واقعا چیزی باشه که میخوام. وقتی 11 سالم بود و تصمیم گرفتم برم تیزهوشان مطمئن بودم که این همون چیزیه که میخوام؛ وقتی 15 سالم بود و تصمیم گرفتم برم تجربی مطمئن بودم این همون چیزیه که میخوام؛ وقتی سال کنکور تصمیم گرفتم مسیرم رو عوض کنم (با کمی اغماض) مطمئن بودم که پزشکی خوندن در ایران چیزی نیست که بخوام. و در نهایت موقع انتخاب این رشته، این دانشگاه و این شهر هم هیچ وقت در زندگیم تا این حد مطمئن نبودم.
اما حالا برای اولین بار تصویر از تمام دفعات قبل مبهم تره و من ترسیدم. ترسیدم چون عادت ندارم که جلوی چشمام تار باشه. برام تازست و ترسناک و باعث میشه فکر کنم نکنه وقتی بالاخره موفق شدم چشمامو بمالم و اطراف رو نگاه کنم، خودم رو در نقطه اشتباه ببینم. ببینم که وقتی جلوی چشمام تار بود مسیر رو اشتباه اومدم و حالا دیگه فرصت و شاید حتی امکان برگشت نیست.
اگه مزه استقلال، عشق، پوشش تقریبا دلخواه و حتی رفاقت های نصفه و نیمه رو به واسطه درس خوندن و زندگی در کیش نمی چشیدم و به محبوس بودن در خانه پدری ادامه میدادم حتی یک لحظه هم شک نمیکردم که مهاجرت همون چیزیه که همیشه میخواستم و همچنان میخوام و حتی از یک قطره تلاش هم برای استوار طی کردن مسیر دریغ نمی کردم اما انگار انسان واقعا به کمترین چیزی که نیازهای حداقلیش رو پاسخ بده، رضایت میده.
اندوه عشق های تجربه نشده، ماجرا های از سر نگذشته، مکالمات و رفاقت های با کیفیت رخ نداده و سفرهای نرفته در دلم زنده ست و این چیزیه که مرددم میکنه. اما دیگه فرصتی نیست.
این تابستون، تقریبا با یک ماه تاخیر برگشتم خونه. به بهانه مسابقه ی شطرنجی که در شهر دانشجوییم برگزار می شد؛ این چیزیه که انقدر تکرار کردم که خودم هم باورم شد ولی در حقیقت میدونم که شاید بیشتر موندن و هر روز رفتن به جایی که نه تنها مسابقه شطرنج اونجا برگزار می شد که از قضا محل کار اون هم بود چیزی رو تغییر بده. گاهی فقط یک ملاقات کوتاه، رد و بدل شدن یک سلام، یک نگاه، میتونه خیلی چیزا رو تغییر بده. ولی این اتفاق نیفتاد. هرچند که تا روز آخر و یا حتی آخرین ساعات قبل از پرواز تلاش کردم. نشد.
توی مسابقه شطرنج هم با 5 باخت، 1 مساوی و 3 برد نتیجه درخشانی نگرفتم.
حالا دوباره برگشتم پشت میزم در خانه پدری و نمی تونم تشخیص بدم که کدوم یک بیشتر اذیتم میکنه؛ معدل شش ترم اولم که بالای 17 نیست، GPAم که دیگه هیچ وقت قرار نیست 3.7 از 4 باشه، یا نبودن اون.
شاید بیش از 10 سال اخیر زندگیم منتظر این روزها بودم. روزهایی که بالاخره به جای فکر و خیال و رویاپردازی، یک اقدام عملی از دستم بربیاد برای رفتن. زبان، مقاله، در آوردن لیست دانشگاه ها و...
حالا که به روزهایی که به معنای واقعی کلمه "تمام عمرم" منتظرشون بودم رسیدم، به اون دیالوگ انیمیشن Soul فکر میکنم. ماهی جوانی که به یک ماهی سالخورده رسید و گفت من دنبال جایی می گردم که بهش میگن اقیانوس. ماهی سالخورده میگه " این همون جاییه که همین الان درش هستی." ماهی جوان میگه:" این؟ این که آبه. من دنبال اقیانوس می گردم."
ماه های آخر سال کنکور خواهرم تعریف می کرد که یکبار مشاورش گفته: "چشم هاتون رو ببندید و روز کنکور رو تصور کنید. ثانیه های پایانی آزمون وقتی که سراسر غم و حسرت و پشیمونی هستین و با خودتون می گید ای کاش فقط یک ماه، فقط یک ماه زمان به عقب بر میگشت. چشم هاتون رو می بندین و با حسرت سرتون رو میذاری روی دسته صندلی آزمون. حالا آروم چشم هاتون رو باز کنید؛ خدا صدای شمارو شنیده وحالا شما تا روز کنکور 3 ماه فرصت دارید. این یک فرصت دوباره س؛ از دستش ندین."
این منولوگ کپی شده از منبرهای مذهبی اون زمان خیلی روی من تاثیر گذاشت؛ حتی هنوز هم بعد از گذر سالها گاهی پیش میاد که وقتی در روزمرگیم غرقم یادش می افتم، چندین بار پلک میزنم و بعد طوری به اطرافم نگاه می کنم انگار که من سالها پیش اینجا بودم، و حالا دوباره زمان به عقب برگشته و این یک فرصت دوباره ست.
.
حالا که به احتمال زیاد سال آخر زندگیم در جزیره ست خیلی بهش فکر میکنم. ماه های پایانی وقتی که درگیر انجام کارهای فارغ التحصیلی و برای امتحان آخرین واحد ها درس خوندن و ذره ذره دوباره بستن چمدون ها به قصد برای همیشه ترک کردن جزیره هستم رو تصور می کنم و سعی می کنم حدس بزنم که اون موقع چه حسرتی خواهم داشت. چه پشیمونی ای؟ چه کار نکرده ای؟
چون حالا تا اون روز کمی بیشتر از یک سال فرصت دارم، و این شبیه به یک فرصت دوباره س.
نمیخوام این بار از دستش بدم.
.
بزرگ ترین ترس من حسرت زمان از دست رفته س. این رو وقتی شین ازم راجع به ترسهام می پرسید بهش گفتم: می ترسم روزی چشم باز کنم و خودم رو سالخورده و زمان رو از دست رفته ببینم و حس کنم که نشد. نتونستم.
اما حالا فکر به دغدغه های آینده و تلاش برای درست و دقیق پیش بینی کردنشون خودش تبدیل به یک دغدغه شده. ترس از زمان از دست رفته داره زمان رو از من می دزده.